تبليغاتX
عزیزم همه مشکل دارند تو تنها نیستی

عزیزم همه مشکل دارند تو تنها نیستی

از مازندران ساری زارع یکی مثل تو هستم ولی می دونم همیشه یکی بفکرم هست که از همه قویتر و مهربونتره

 

 

پاسخ یک دوست به مطلب قبلی من

بنام خدا

بدنبال درج مطلبي تحت عنوان « خيلي بي تناسب با فهم زندگي ميكنم» كه در واقع يك گفتگوي شخصي در تنهائيهايم بوده است. يك دوستي كه از اساتيد محترم و معزز دانشگاه هم هست؛ پاسخي را با ديد انتقادي نوشته كه فعلا قصد بررسي يا توضيح خاصي را روي مطالبش ندارم . ولي از متن قوي و پاسخ دلسوزانه ايشان بسيار تشكر كرده و عينا بدون هيچگونه كم و كاستي اصل نوشته ايشان را در اينجا مي آورم و توضيحاتي را پيرامون اين پاسخ دارم كه به روزهاي آينده موكول ميكنم. اين توضيحات بيشتر در باره آن خواهد بود كه اين استاد عزيز در نوشته من ، بدليل بضاعت كم من در رسائي منظور ، از منظور من دور افتاده اند و در واقع موضوعي را مورد نقد قرار داده اند كه مبناي بحث من نبوده است. من البته در آن نوشته بيشتر قصد آنرا داشتم تا احساسات خويش را در تطبيق با نظريه غفلت كه از سوي غزالي بيان و از سوي مولوي تشريح وافي يافته بود توضيح مختصري دهم كه ... باشد تا وقتي ديگر شايد بيشتر توضيح دهم.

                                                                                                         محمود زارع

                                                                                                          29/1/84


     این هم پاسخ این دوست و استاد گرامی:

با فهم يا با خيال

محمود ادعا دارد كه بي تناسب با فهمش زندگي مي كند و برخي از اجبارها و الزام ها در تظاهرش به غير آنچه كه حقيقتش است او را سخت مي آزارد.  تلاش وافري دارد كه بنماياند عليرغم ابراز صريح بديها و اختفاء خوبيها واقعاً و حقيقتاً در درون و كنه وجودش جز خوبي و نيكي و خير خواهي و عشق و انصاف و مروت هيچ ندارد و لي به جاي عاقلانه زندگي كردن مجبور به غافلانه زندگي كردن شده است و دنيايي از ادبيات نصف و نيمه را به بازي گرفته و وقت خويش را براي هيچ به گرو گذاشته كه در تنهايي خويش و عدم فهم ديگران بنالد و بگويد درونش آني نيست كه برونش مي نمايد و دروندادش از زمين تا آسمان با بروندادش متفاوت است و انسانيت خفته در درونش با دل آزاري نهفته در زير زبانش فاصله اي بسيار بعيد دارد و عاقل نباشد كسي كه نتواند اين را فهم كند.  من كه باري به هر دليلي كه باشد عليرغم نقد مواردي از رفتارها و دل آزاري ها او را دوست دارم و تا كنون نه آزار زبانش خاطرم را مكدر نموده و نه زير خالي كردن هاي ناگهانيش موجب تشديد نفرت گرديده است.  مگر خود آدم كم عيب دارد كه با عيب گيري از ديگران حال كند.  بايد به فكر روزي بود كه حالگيران از ذره اي هم نمي گذرند و قدر دانة خردلي از بدي را هم به روي تو مي آورند و سكة يك پولت مي كنند آنچنانكه صد بار آرزوي بر گشت و جبران مي كني و يا با تمام استعداد در صدد جستن راهي براي جستن از اين دامگه بر مي آيي.  گرچه حتي ذره اي رفتار بر وفق مراد هم حساب خود را دارد و به جاي حالگيري حال مي دهند و سعي در حال دادن به قدر ده برابر آنچه كردي مي نمايند.  تنها بازاري كه مي توان متاع خويش را با قيمت واقعي فروخت و نه زيان ديد و نه دلهرة كلاه گذاري داشت آنجاست.  خريدار متاع هميشه به نفع مشتري تصميم مي گيرد و مشتري نيز به انصاف خريدار ايمان دارد.  بر خلاف محمود من فكرم اين است كه ما به جاي غافلانه زندگي كردن عاقلانه زندگي مي كنيم و اين تصميم مقتضاي عقل است و تنظيم گر روابط انسان ها با يكديگر كه در كجا بايد خودخواهي هاي خود را فدا كند و با دوست و دشمن مدارا كند و در كجا بايد محكم بايستد و احدي را باج ندهد. 

بي انصاف مگر نديدي كه با هر كه دوستي كردم دشمني خونخوار و دل آزار شد.  مگر نه اين است كه دوستان وقتي دشمن ترين اثر را از خود بر جاي مي گذارند كه دوست آزاري كنند و حق در حقيقت بيشتر رنج خود را از همين حق آزاري مي كشد.  آيا نه اين است كه بدبخت كسي است كه دوست جاهل و حسود داشته باشد كه نه بر سبيل خير كه در مسير شر ايشان را تا پرتگاه رذالت و دنائت سوق داده و در آنجا هم قربة الي الله او را به ته درة دنائت هل دهد.  نا ميمون دوستي هايي كه با دو روز رابطه عقد دروغين بسته و زبان چرب به نيت فريب بكار بسته و  طمع بر دين و ايمان او نموده و جادة رهايي و ازادي از انسانيت را برايش هموار مي نمايد و منافع ناحق را بر سعادت ابد ترجيح مي دهد.  آيا از حماقت نيست كه به جاي اينكه در شهر كوران عصاي راهنماي دست كوران باشي بقول شما غافلانه براي مضايقة از خير و فرار از زير بار مسئوليت خود را به كوري بزني تا فقط همرنگ جماعت بشوي اما غافلتر اينكه هرگز اين همرنگي اتفاق نخواهد افتاد چرا كه آن جماعت كوران دلي صاف و بي غش دارند و از دروغ و حيله و تزوير گريزانند و تنها عيبشان كوري است ولي تو همه نيكي ها و راستي ها و صداقت ها و صفا و صميميت و درستي و نوعدوستي را به دروغ خود فروختي و دنائت و پستي را بر خود بار نمودي و تنها ظاهرت را به شكل كوران در آوردي.  مداراي با دشمن الزامي براي ايجاد رابطة دوستي منافقانه ايجاد نمي كند.  تازه اگر دشمن را خوب تعريف كرده باشي.  هستند بسياري كه تو از آنها نفرت داري ولي در واقع آنها نه تنها دشمن تو نيستند كه تنها مانعي كه دارند اين است كه خوي نا سازگار با تو دارند و نمي توانند با تو رفيق شوند و هستند بسياري كه با تو همدم و همساز هستند ولي هيچ دشمني به اندازة آنها شما را به راه ناصواب و بي ثواب نمي كشاند.  از اينگونه نوشتن هاي بي محتوي و وقت گير تا صبح برايت مي نويسم ولي خودم مي دانم كه با وقت تو دارم دشمني مي كنم و اين بار با عرض اعتذار اين منثور بلند ناگوارا را برايتان مي نگارم تا همة نگارها را از چشمت بيندازم و تر از خواندن هرچه منثور بيزار نمايم.  بيچاره نسواني كه من و ترا متحمل اند و فرزندان ما را به اجبار عشق و به رسم شيدايي و دلدادگي محمول گشتند و بيچاره مادراني كه من و ترا بي سبب و از روي غفلت به آينده حامله شدند بدان اميد كه دردانه هايي را توليد كنند كه روزگاري در رحمت برايشان بگشايند و مخلوقات محبوب و مشتاق خداوند با آنها همراز و راضي از آنها باشند ولي چه فكر مي كردند و چه شديم ما.  من كه از روزي كه غلام زندگي گشتم و چشم بگشودم آخر نتوانستم ده دقيقه با دوست آنگونه كه شايسته است خالص باشم و رازهاي درونم را برايش راحت بگويم و آني از او طلب نمايم كه شايستة طلب كردن باشد.  گرچه زباناً در همه جا استدلال بسيار مي كنم كه دائم در نمازم و سعي بليغ دارم كه تا حد ممكن نمازم به قضا نيانجامد ولي درون چيز ديگري است و هيچكس جز خود آدم نمي داند كه منزلگه اغيارش كرده يا جايگه دوست.  حتي اگر با تمام وجودش شعري گفته باشد كه وقتي ديگران مي شنوند حمل بر نهايت عرفان و ارتباط خاص يك عارف با آغازگر هستي و پديد آورندة گيتي و بيانگر عشق خاص و خالص باشد نمي توان آن روي مسئله را ديد كه به همين دلايل است كه انسان سخت پيچيده است و هيچ شيطاني به اندازة نفس فريبنده و اغواگر نيست و تنها فريب خوردگاني مثل برسيسا هستند كه خود را رسوا مي كنند و هفتاد سال عبادت را مثل فريب شيطان خوردن مي نمايند.  ولي آيا نمي شود اين تصور را داشت كه هستند كساني كه نه هفتاد سال كه بيش از آن درونشان را بر خلايق مخفي داشتند و در نگاه خلق عابد و مقدس بودند ولي آنجا كه سرائر آشكار مي شوند معلوم مي گردد كه چه موجوديتي داشتند.  جهل از عاقبت آنان دليلي است كه ما انها را در زمرة نيكان ثبت مي كنيم و از آنها براي رفتارمان الگو مي گيريم و با تعصب تمام هيچ رذالتي را قابل انتساب به آنها نمي دانيم.  البته شايد هم واقعاً چنين بودند ولي تحليل زواياي متعددي مي تواند داشته باشد كه پست ترين انواع آن و رذيلانه ترين مدل آن ورود در سياست است. 

اصل آگاهي سياسي جزء ضروريات غير قابل انكار است ولي وارد شدن در بازي سياسي و سياسي كاري دنائت و پستي آور است و ساختن رؤياهاي دروغين و غير صادقانه و بعضاً احمقانه براي مردمي است كه باز هم قطعاً به دروغ ولي توام با لبخند و در لفافه اي از الفاظ زيبا و مورد پسند آنها همانند تار عنكبوتي است كه جز براي عنكبوتان براي ديگران نه تنها خانه اي و پناهي نيست بلكه بالعكس دامگهي است كه با توقف در آن حتماً شكار صاحب خانه خواهي شد.  بيچاره خلق الله و خود ما كه تمام تعصب خود را براي به گزيني طوري به كار مي گيريم كه فكر مي كنيم مدينة فاضلة تعريف شده و ايده آلي را در بيرون خواهيم ساخت و كاخ هاي شيشه اي در رؤياهاي صادقانة ما از آنچنان تلالوئي برخوردار هستند كه بي جهت از انتخاب غير آن رنج مي بريم و آزرده خاطر و مكدر مي شويم كه فلاني چقدر نا آگاه است كه از انتخاب فلاني با اين مشخصات سر باز زده و بهماني با اين خصوصيات را ترجيح داد و چه خيانتها و خباثتهايي را كه به رقيب منتسب نمي كنيم.  البته بدان معني نيست كه همه يكسانند و دوغ و دوشاب را قيمتي برابر و مساوي است.  به نظر مي رسد كاخ حكومت شيطان بر انسان در دنياي سياست بنا شده باشد و ساير دنياها كمتر تا بدين حد مبتلا هستند و از طرف ديگر سرنوشت اقوام در گرو ورود در سياست است و گريز از آن نيز باز گذاشتن دست خناسان و جانيان را در پي خواهد داشت.  آن پارادوكسي كه در چند فراز بدان اشاراتي داشتي نمودش را نه در نيت هاي فردي كه در عملكردهاي جمعي بايد يافت.  تمام قد عرفان در ساخت يك انسان عارف است و كاري به اجتماع ندارد و از اين بايت عارف دنياي خودش را دارد و فقط توصيه گر ديگران به راهي است كه هر كسي انفراداً خود را اينگونه بسازد و حق را بيابد.  ولي يك سياست مدار اگر درست عمل كند سرنوشت يك جامعه را مي تواند در جهت درستي رقم بزند و به همراه جامعه به سعادت برسد ولي اين مسير بسيار سنگلاخي و ناهموار است و هر كسي پاي در آن نهد خواه هاشمي خواه خاتمي به حق يا به ناحق مورد هجمه و تهمت و اتهام است.  وجوه پنهان سياست آنقدر است كه توقع خلايق به عمل مافوق توان مورد توقع مي باشد در حاليكه اين دنيا نيز محدوديت هاي خود را دارد و نمي توان بار زيادي را بر روي دوش هاي انسان هاي كم طاقت و بي بضاعت قرار داد.  همه در اينجا در حال فريب دادن ديگران هستند و عمل به حق بسيار مشكل است و تمديد رفاقت بعيد است و تقريب عدالت غريب. 

اينكه بحث از انتظار داشتي و به سان مؤمنان بي خبر انتظاري را انتظار مي كشي كه پايانش را نمي داني كه در هنگام ظهور عدالت سرنوشت تو چيست و اينكه آيا شمشير عدالت تو را هم از دمش خواهد گذرانيد و با ظهور آن تو نيز در صف دشمنان كمر به مقابلة با آن مي بندي يا خير.  به سان حافظ اما نديده و به آن نرسيده فرياد از درون بر مي داري كه در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است.  بيخود سر آقا را شلوغ نكن كه خسته دلي زحمت هاي خاص خود را دارد و بنده را عقيده بر اين است كه موضوع حالت انفراد و خزيدن در كنج عزلت ندارد بله كمر به خدمت خلق بستن و با نيت درست در جامعه مصدر خيرات و مبرات شدن و دستگيري از جامعه يگانه راه خسته دلي است.  كنج عزلت تنها دلي آرزومند ولي كاملاً بي تحرك به آدميزاد مي دهد كه غايت تنبلي و سستي و چشم بستن به حقايق مبرهن جهان موجود است.  به نظر مي رسد آناني كه دنيا را رها مي كنند كه خود را به دور از غوغاي آن به سعادت ابدي و اخروي برسانند اگر نگويم قطعاً بايد بگويم كه احتمالاً رنگ سعادت اخروي را نخواهند ديد و هيچ تفاوتي با آرزوهاي امثال ابن سعد براي رسيدن به حكومت ري نخواهد داشت.  فرق است بين كساني كه خود را كنار مي شكند و كساني كه آنها را به كنج مي رانند تا در امورات جامعه دخالتي نداشته باشند.  انسان تمام قد مظهر هنر خداوند است و بايد تا توان دارد اين هنر را در همه ابعاد به كار بگيرد مگر ديگران زمينه هايي را برايش باقي نگذارند.  اگر اينگونه زهد اصل بود حضرت امير (ع) خود به ان مبادرت مي ورزيد و پيامبر اكرم (ص) به تشكيل حكومت و ورود در سياست همت نمي گماشت. 

نكتة ديگر اينكه نظر گاه نبايد شاعرانه، عارفانه، عاشقانه، يا اشراقي باشد بلكه بايد آگاهانه و عاقلانه و خدمتكارانه باشد.  نبايد از كلفتي مردم ابايي داشت و دچار نخوت و غرور و خود برتر بيني شد.  البته كمر بستن به خدمت خلق الزاماً با انزال درجات شخصيت و بي اعتباري همراه نيست.  عزت رمز و راز خادم است و حرمت و اعتبار نتيجة خدمت.  ترا به خدا مرا به اين بحث ها نكشان كه وقت بسياري را از من بي حاصل مي گيرد و دوست ندارم آن را اينگونه به مصرف برسانم.  به جاي آن دوست دارم كه هر چه بيشتر در خصوص فوائد بيوتكنولوژي و مضرات آن مطالب تحليلي و زيباتري گير بياوري كه براي آن نقشه ها و تصميماتي دارم كه بعداً متوجه خواهي شد.  آنچه تا كنون به من رسانديد ارزشمند بود ولي كفايت نمي نمايد.  مطالبي كه مرا از مسير اهداف دراز مدت مورد علاقه ام دور مي نمايد و نمي تواند جزء ايده آل هاي من براي يك برنامه ريزي دراز مدت باشد چرا كه عقيده دارم حتي در نوشته ها هم نبايد باري به هر جهت نوشت و فقط دق دلي خالي كرد و قلم را چون موم در دست چرخاند.  بلكه بايد موجز نوشت و هدفدار و سلسلة كلمات بايد نتيجه اي خاص را به بار بياورد.  گرچه احساسم اين است كه قلم تاب تحمل مرا ندارد و من اسير رقص آن بر روي كاغذ هستم و انگار كه دفتر عشق را باز كرده و كلمات خود به التماس براي آمدن بر روي كاغذ از ديگري سبقت گرفته و بدون كسب اجازه از صاحب قلم صفحة سفيد را سياه مي كنند.  اميد كه حاصلي بر آيد تا خللي از قبل آن بر نيايد.

A. Ranjbar"

 


سه شنبه سی ام فروردین 1384 |

 

خيلي بي تناسب با فهمم دارم زندگي مي كنم

خيلي بي تناسب با فهمم دارم زندگي مي كنم  ۱                 

          اينكه در ادبيات ديني ما تاكيد شده است كه؛ چرا مي گوئيد چيزي را بدان عمل نمي كنيد ؟! اين توهم را بيش آورده است كه پس بايستي به تمامي دانسته هايت لزومآ عمل كني . چون ، در ارزيابي [همراهي با ] زندگي خويش مي فهميم و دريافته ايم_ شايد بعضي ها متوجه نباشند ولي واقعيت زندگي اكثر انسانهاست _ كه حد اقل عده اي بي تناسب با علم خود زندگي مي كنند . اين يك واقعيت از چهره زندگي من در طول مدت عمرم بوده است .

           وقتي احساس مي كني [ حالا بگذريم از واقعيت و حقانيت احساس و صحت و سقم آن ] كه نگاهي جدا از نگاه ديگران به زندگي داري ولي مجبور مي شوي يا خود را مجبور مي كني كه مانند مردمان زندگي كني ، اين كاري است بسيار مشكل .اين نوعي غافلانه زندگي كردن است . يعني تعمدآ غافلانه زيستن نه غفلتي از سر غفلت !

           اين مفهوم غفلت از سر غفلت را بايد توضيح دهم تا تفاوت آن با غافلانه زيستن تعمّدي روشن تر شود . از جهاتي و از مناظر متفاوتي ما در غفلت[ راست راستي غفلت ، نه تعمدي ] هستيم و زندگي غافلانه اي داريم . يعني غالب ما اينگونه ايم جز اندكي و يا جز در اندك زمانهايي!

           وقتي مانند ماهي غرق در دريائيم ، تصور هم نمي كنيم كه خشكي هم واقعيتي و يا كيفيتي است براي نفس كشيدن . چون در داخل زندگي هستيم و با فرمولهاي آن مشغول و درگيريم ، پس غافليم .

           حقيقت اين جهان اين است كه ، جهان لايه لايه بوده و داراي بطون زيادي است . اينكه از لايه ها و بطون اين جهان و كلآ امورات جهان و عالم و هستي با خبر باشيم ، ادعايي است گزاف و نادرست . لذا چون از لايه هاي پنهان از ديد و منظر خويش بي خبريم ، پس غافلانه زندگي مي كنيم .

           واقعيت ديگري هم وجود دارد كه ما از عيوب و نقايص تمامي كارهايمان بدرستي با خبر نبوده و نيستم . و همين بزرگترين غفلت اغلب آدميان است . پس آنچه دائم بر مدار زندگي غالب ما انسانهاست ،اين است كه ما به اندازه فهم و دركمان از عالم، مشي و نحوه زندگي داريم. اگر بپذيريم كه زندگي ما در ارتباط تنگاتنگ و مستقيم با معلومات ماست، لامحاله مي پذيريم كه در روابط مستقيم با مجهولات ما نيز هست . يعني اين نيز درست است كه بگوئيم ما به اندازه ايي كه نمي دانيم زندگي مي كنيم . چون اگر بالاتر از اين معلومات فعلي ، بصيرتي داشتيم ، قطعآ نوع زندگي ما هم تغيير مي كرد . اين موضوع ديگر امري بديهي است. بقول آن حكيم :

                     عنكبوت ار طبع عنقا داشتي

                     از لعابي خيمه كي افراشتي

          ما متناسب و در خود با جهان خويش و جهان بيني خويش زندگي مي كنيم و في الواقع زندگي ما عكس العملي است از نحوه بينش ما از زندگي . حالا شما تصور كنيد كه كسي پيدا شود _  من اين ادعا را واقعآ ندارم ولي همانطور كه عرض كردم گاهي وقتي تنها مي شوم و تمنا دوست را دارم ، احساس يك تضادي را در درون خويش مي كنم كه البته سخت مي نمايد . و اين تضاد طوري است كه مي بينم در خور فهم خويش ، زندگي نمي كنم .

           در اينجا بايد باز دو حالت را از هم متمايز كرد ، يعني در اين مرحله يك دايره اي وجود دارد و آن دايره اي است كه اول و آخر آن نقطه 2 وجه دارد ، يكي وجه و روي به آغاز و ديگر وجه و روي به پايان .

          اينكه ظاهرت مثل بقيه است ، اگر در شهر كوراني ، در عين بينايي مثل كوران عصا در دست باشي ، اينكه دشمن خويش را [كه فكر مي كند تو نمي داني او دشمنت هست] بشناسي ولي رابطه دوستي با او داري . از درون خبر داري ، غافلانه بنمائي و ... در واقع يك رفتار است. عده اي [دسته اوّل] _ واقعآ همين رفتار را دارند و حقيقتآ همين گونه اند، ولي عده اي [دسته دوّم] واقعآ همين عقيده را ندارند ولي همين رفتار را دارند. پس فرد ثالثي اگر به آنها نگاه كند يكساني را خواهد ديد . و ظاهرآ او را نتوان به ايراد نگريست و خرده بر نوع نگاهش گرفت، كه انچه مبناي قضاوت و نگاه اوست ، همان رفتار بيروني است .ولي واقعآ اين دو در واقعيت و حقانيت خويش متفاوتند . درست مانند كسي كه از يك جك خبر دارد و برايش تازگي لازم را براي خنديدن نداشته باشد، ولي مانند همه جمع از شنيدنش بخندد . گرچه اين با آنها مي خندد ولي خنده اين كجا و خنده ان كجا ؟!

          چنين شخصيتي غافلانه زندگي نمي كند ، ولي غافلانه رفتار مي كند . يعني تعمدآ خود را به رفتار غافلانه مي كشاند و مي نماياند . اين معني با معني ريا و نفاق فرق دارد . اگر باجمع نباشي تنها مي شوي ، اگر غافلانه رفتار نكني، منزوي مي شوي ، بي اثر مي شوي، بي حكم مي شوي .

           باز در اينجا كساني كه به اين خط رسيده اند . به چند دسته مي شوند عده اي حكم باطن را در ظاهر هم تسري مي دهند و فارغ از نگاه خلق ، بر باطن مي روند. شايد صوفيه؛ البته صوفيه واقعي؛ و امثالهم را بتوان شاهدين مثال اين گونه انسانها آورد . يعني رنج و تعب رل بازي كردن ، نقش بازي كردن را بر خود هموار نمي كنند .يك شخصيتي باقي مي مانند . اينان گرچه عزيزند ولي در مقام، نازل تر از آنهايي اند كه خود را مجبور به تظاهر مي كنند . اينان خود را مأمور و موظف مي كنند . لذا اين وضعيت براي چنين شخصيتي پارادكسيكال مي شود كه البته هر شخصيتي تاب تحمل چنين زيستني را ندارد .

          اين شخص جاني پيدا مي كند كه بقول مولوي در خورد تنش نيست و اين جان باصطلاح ؛بزرگتر از قفس تن مي شود . اين بي تناسبي_ اگر واژه درستي باشد كه نيست _اجباري ، شروع دشواريهاست . شما شيري داريد كه ظرفي آ ورده اند از حجمش كمتر است . لذا شير سر مي رود و مي ريزد . دشواريهاي مهم زندگي آن عده و لو قليل همين است و از همين زاويه توليد مي شود .

         من ادعاي اينچنيني ندارم ولي خدا ميداند بدون حب و بغض و غرضي خاص دارم تنها هر آنچه را كه حس ميكنم در من هست توصيف ميكنم، كه در حالات خاصي چنين وضعيتي را بطور زجر دهنده اي در زندگي دارم. چون ضعفهاي زيادي دارم . لذا زندگي خصوصي ام ، براي همه و حتي نزديكانم مانند بستگان سببي و نسبي نزديكم و حتي همسرم ، مبهم مينمايد، منزوي شده ام. ميل به ارتباط ندارم. از سر اجبار و استيصال مجبور ميشوم آداب خود آفريده را مراعات كنم. باز البته اين از نقص من است ، چون بايستي ظرفيتهاي لازم را براي چنين نقشي در زندگي بدست آورد و يا اينكه در واقع به آدمي اعطاء شود و لذاست كه احساس ميكنم حتي دعاهايم هم با بقيه دور و بري ها فرق كرده است.

          گاهي ميترسم كه چرا مثل بقيه مردم اينهمه به زيارت نميروم ، در مراسم جمعي زياد شركت نميكنم و..... اما در اين ميانه دارم ميسوزم. ماندن در اين وضعيت بدتر از آمدن به اين موقعيت است. كاش آدمي در مرحله قبل از اين مرحله ، گير كند و بماند و نيايد! حال كه آمدي ، نبايد متوقف شوي . چون توقف يعني حكم به تناقض ، حكم به مرگ و نابودي و..... ! اما با چه ابزاري بايد رفت؟!

          اين آقا به چه ابزاري مجهز بود كه گفت :

                        در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير

                        عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود !!

          خلاصه اينكه آدمي احساس ميكند كه كسي محرم او نيست و اصلا كسي به او نزديك نميشود و محرم كسي نيست. تنهائي سختي به آدم هجوم مي آورد . شايد صحيحتر اين باشد كه خود نميتواند دايره مشي و زندگي خويش را آنچنان وسعت دهد كه هر كسي و هر شريعتي و روشي را در اين دايره بتوان جاي داد.

          حالا بايد خود را آسوده كني. گاهي بدلائلي – به هزار و يك دليل – با عناصري آسوده ميكني ، كه اين وضعيتي را به آدم ميدهد كه از چشم مردم مي افتي. و امان از زماني كه عوام الناس بوئي از اين تناقض تو ببرند. اگر بدارت نكشند شانس آورده اي و بختياري. سيل انواع تهمتها و سوءظن ها و..... به سمت تو روانه خواهد شد.

   ادامه دارد.....   

خيلي بي تناسب با فهمم دارم زندگي مي كنم ۲       

  

          اينكه با علم در سطح بالا به تاثير نامطلوب دود سيگار بر ارگانيسم بدن ، همچنان باو مي چسبي ؛ اينكه از مظاهر زيبائي هائي كه خداوند داده و در دست ديگر ابناء بشر ، ضايع و بي قدر مي بيني ، در رنج و تعب هستي و ... ميشوي لاغر ! ميشوي مشكوك! ميشوي.....! ! رفتارهاي پرخطر در كمين خواهند بود.

          در اينجاها بعضي از مظاهر عطيه خداوندي در قالبهاي متفاوت و متعدد زندگي از عطر و بو و رنگ و فرش و فراش و... ميتوانند ، قطاع الطريق شوند و شده اند. بسيار زياد در تاريخ چنين شخصيتهائي را داشته ايم كه روزگار چنين بلايائي را بر سرشان آورده است.البته نميتوان و نبايد حكم به انحراف آنان داد، بلكه ميتوان از جايگاههاي لغزش ( لغزش در اينجا به معني توقف در اين مرحله ) در اينجاهها سخن گفت و اشاره كرد.

          حتي آستان مقدس و اهورائي پيامبر عاليقدر را با جمله « كلميني يا حميراء » بعضي ها بر تصور ديگري ( بنا به دليل قياس به نفس ) گرفتند! حالا خدا نكند كه زمانه هم با تو دشمني كند. يعني يهودياني باشند كه بخواهند ....... با تو در نزاع باشند. مع الاسف همواره اين يهوديان جهود پيشه براي چنين شخصيتهائي در هر عصر و زمانه اي وجود دارند.

          خوب پس يا نبايد به اينجاها برسي ( كه ظاهرا نميتواني و در كف اختيارت نيست ) و يا وقتي رسيدي و يا حتي قبل از رسيدن به اين مرحله بايد آداب و قواعد و فرمولهاي چنين وضعيتي را آموخته باشي. وقتي پشت رل اتومبيلي در حال حركت قرار گرفته اي ، لامحاله بايد قواعد رانندگي را در حداقل راندن ، بداني!

          پس دانستن، بد بلائي است و واقعا اگر كسي حتي يك چشم عقل او خوب روشن باشد ، همچو كاهي از مسير باد دور خواهد شد. كسي كه بتواند آداب چنين زندگي ائي را بداند و بجاي آورد قطعا بختيار است و مراد او حاصل شده و تنها به سعي و تلاش خود شخص هم ، بطور مكفي ، نميتوان ادب اين مرتبه از زندگي را و اين نحوه از زيستن را حاصل كرده ، بلكه بايد خلاق ودود نيز دستگيري كند!

          آيا ميتوان تصور كرد كه همه كس تحمل دارند كه بفهمند ( يعني بدانند و حتي ببينند ) كه ديگراني در دل دشمن اويند ، اما دست دوستي ظاهري گشاده اند، او همچنان بر آداب دوستي ، دست دراز كند و باصطلاح دست دوستي بدهد. اما نگويد و حتي ننمايد كه ميداند كه او مي داند تو دشمنش هستي .

          لب دوختگي اولين و مهمترين ادب چنين وضعيتي در زندگي است. واين بود كه من احساس كردم همواره سر در كار فريب خويش بوده ام. بلي بايد خود را فريفت و سر خود كلاه گذاشت آنهم كلاهي تا گوش كه حتي جلوي چشمانت را هم بگيرند ، تا نبيني ، نگوئي و....

          اولين ابزار ، وسيله ، ادب ، فرمول يا هر چه كه ميخواهيد بناميدش ، لب دوختگي است. حالا من مدعي نيستم كه اسراري ميدانم ، رازهائي ميدانم و بله چون         هر كه را اسرار حق آموختند

               مهر كردند و دهانش دوختند

نه ، واقعا اينطور مدعي نيستم ، اما احساسات خويش را دارم توصيف حداقلي مينمايم كه در واديهائي بسي پايين تر و در وضعيتهاي بظاهر مشابه با چنين اوصافي ، در گاهي از لحظات زندگي خويش گرفتارم. اصلا كل زندگي من از همان دوران بعد از طفوليت وشايد هم در طفوليت دو (2) نقشي بوده ام. در دوره اي از زندگي حتي داشتم به وجود خود شكهائي را ميكردم. احساس كردم كه در درون خود دو(2) تا قلب دارم. خواستم حتي در نوجواني به پزشك مراجعه كنم. به تست و بررسي ساده خويش هم قناعت نميكردم. همواره احساس عجيب و روشني داشتم كه چرا دو نفرم؟! زمانهائي اين احساس بسيار مرا در خود پيچيده بود و گرفتار اين پارادكس عجيب شده بودم. اين بود كه قدرت عجيبي در تظاهر پيدا كرده بودم و بهمين دليل بسيار ميترسيدم كه به مرز سالوسي و نفاق نيفتم . و بهمين جهت بطور عجيبي در تشخيص نفاق و رياء و تظاهر و امثالهم تبحر پيدا كردم. واقعا ميگويم. حتي گاهي براي يقين بيشتر ، تست و آزمونهائي هم داشته ام كه تقريبا اگر نگويم صددرصد ، بلكه نزديك به اين حد در آزمونهاي خويش جواب مثبت ميگرفتم و متوجه ميشدم كه درست فهميده بودم و همانطوري بود كه حدس زده بودم! اين بود كه احتمالا هيچ دوستي كه بتوانم جلويش با صداي بلند فكر كنم ندارم. دوست بدينمعني كه اگر هم چندان ضرورتي نداشته باشد ، لااقل از اينكه نيازمند پنهان كردن فكر در پيشگاه او نباشم را هم نداشته ام.

         ولي خدا ميداند كه در همين وضعيت هم بسيار بسي بيشتر و ناب تر از مقابلين و مخاطبين و منسوبين و اطرافيان ، به آنها دوستي مي ورزيدم و قلبا چنين هم بودم. يعني بدهكار آنها نبودم و ريائي در كار نبود. به همين جهت ، نه صرفا از زاويه مذهب و تدين و امثالهم ، بلكه از زاويه نياز ، ميل شديد دروني عجيب به ائمه (ع) حب و دوستي داشتم و عشق مي ورزيدم. نه باز صرفا از اين جهت كه مسلمانم و شيعه ، بلكه از اين جهت كه مرا اشباع ميكردند و حس دوستي و عشق مرا برآورده ميكرد و پرم ميكردند. اين اواخر هم خدا را ...عجب.....

          ضعفهايم يكي يكي آشكار ميشد و من هم تلاش ميكردم سرپوش بگذارم ، نشد كه نشد. مشكلاتي پيدا كردم ، دوستان اغماض ميكردند . دوستان، يعني آنهائي كه نمي خواستند رنجي بدهند و بدخواهي نداشتند ، تحمل ميكردند. اما گهگاهي هم گير انسانهاي حسود و ناخوش طينتي هم مي افتادم كه در چند جا از اين وضعيتم حسابي به نفع ارضاء تمنيات خودخواهانه و حسودانه خويش سوء استفاده كردند و مشكلات ظاهري زيادي را بوجود آوردند. تك و توكي به آستانه درك من ( يعني درك من ، نه دركي كه من دارم ) پيش مي آمدند و با آنها بسيار دمساز و دلخوش بودم و دوري از آنها بسيار مرا آزار ميداد. دكتر ايزدي ، بخشعلي قاسميان ، اكبر دوستدار و م نظري و..... ، تا حدودي در دورانهائي چنين نقشي را داشتند، بطوريكه من بدون اينكه آنها بدانند ، در تلاش بودم تا در بيداري با آنها باشم و در خواب واقعا هميشه در خوابشان ميديدم.

          خدا ميداند آنچنان مهارتي در مخفي نگه داشتن اين انگيزه ها و دوستي ها پيدا كرده بودم كه حتي گاهي بخود هم چنين ترفندهائي را ميزدم.در مخفي كردن علاقه به آنها ، در حد استادي بودم كه فكر ميكردم كسي مثل من نيست. ولي بهمان نسبت در مخفي كردن جنبه هاي منفي رفتار ضعف داشتم . اصلا نميتوانستم بديهايم را مخفي كنم. نه از اينكه نداشتم، بلكه توان اختفاي آنها را نداشتم. واي اگر آنها همين مقدار لو رفتن هاي نكات منفي را اگر طور ديگري تصور ميكردند ، چه گنهكار بودم كه آنها را باشتباه مي انداختم. در عين قهر گهگاهي با آنها، كه توان مخفي كردن آنها را نداشتم ، در دل شوق و اشتياق عجيبي به آنها داشتم. حتي تبحري در اگرانديسمان كردن بعضي از بديهايم پيدا كرده بودم ، نميدانم پاك قاطي شده بودم.

          بهمين خاطر و بواسطه چنين سوابقي ، حتي آنها هم الآن نارفيقي هائي داشته اند و دارند ولي من ذره اي از محبتم به آنها كم نشده . اصلا بوي آن رفاقتها مرا مست ميكند ولي در دوستي و رفاقت حكم آن پادشاهي را در مثل داشتم كه تاجي بر سرم بود ، اما خودم از ديدنش بي بهره بودم ، من بهره اي نداشتم، چون دو شخصيتي بودم. ( البته اين واژه دو شخصيتي را با آن واژه هاي مشابه در علومي مثل روانكاوي و.... قياس نكنيد، اگر هم دوست داريد چنين بكنيد، مهم نيست ولي فقط خودتان را باشتباه مي اندازيد) . گاهي فكر ميكردم اگر آنها بتوانند درك كنند كه من تا كجا حاضرم براي رفاقت با آنها ( تا حد ايمانم ، تا حد جانم ، تا حد شكستن غرورم تا حد بي حدي ) پيش بروم، در حد پرستش همديگر را دوست مي داشتيم. نميدانم لذت اين كار در همين بود كه اين فهم از سوي آنها مسدود بود( و در اين هيچ خرده اي بر آنها نميتوان گرفت ) و از طرف من مخفي ( كه اينجا جاي بحث دارد) بجاي اين وضعيت بايد آدابي را مي آموختم، كسي نداشتم. شمسي را در زندگي خويش نيافتم . حتي يكي از افراد را در زندگي در همين حدي كه توصيف كردم ، دوستش داشم. ولي او از عشق تنها love را ميفهميد و love هم ته دارد و البته چيزي كه ته دارد ، قطعا سر و جهت هم دارد و محدود است ........! اگه آن بنده خدا درك ميكرد...بهتر است چنين بگويم كه برايم راحت تر است ، اگه من بجاي آن بنده خدا بودم و مي فهميدم كه محمود چنين وضعيتي را در رابطه با من دارد ، خدا ميداند كه تا پاي جان و آبرو و ايمان هم بپاش و براهش ميرفتم. عجب زاويه اي اين حديث نفس پيدا كرد.

          خدا ميداند خيلي پيشترها به اين نحوه از نظرگاه در زندگي رسيده بودم كه هيچ تمايزي بين بچه هاي خودم با بچه هاي مردم قايل نبودم. حتي دلم براي فرزندانم ميسوخت و بدرد مي آمد ، گهگاهي . و حديث نفس ميكردم كه عجب پدري نامبارك گير آنها افتاده است. نميتوانند چنين دركي را از موقعيتهائي كه پيش مي آيد برايم ، دور و بري هايم پيدا كنند! باز تاكيد ميكنم كه اين زاويه ها و احساسات ؛ در زندگي نه بجهت آموزشهاي ديني بوده است ، بلكه يك امر فوق ديني بوده است ( اينكه ميگويم فوق ديني ، از جهت ارزشگذاري نيست ، فوق و واژه فوق ديني در اين سخن من باين معني نيست كه ارزش معنوي بالاتر از دين، يعني امر خارج از دين ، بله بهتر است اين واژه را بكار ببرم ، امري خارج و بيرون ديني بوده است). ناخودآگاه چنين شخصيتي پيدا ميكردم، اين شيفت كه در زندگي شخصيتي من خورده مي شد ، ديگر راه برگشتي نداشتم. لذا در اوائل چنين وضعيتي كه مبتلايش ميشدم ، مشكلاتي را ايجاد ميكردم ، تحملش برايم با اين سبك و سياقي كه در مملكت و دور و بر داشتم سخت بود. تعارضي از درون ، و تضادش با بيرون ، وضعيتي عجيب بود . تنها راهي كه باز بي اختيار برمي گزيدم ( يا بهتر بگويم برايم پيش مي آمد)  خودسانسوري بود و سكوت،( در عين شلوغ كردنها در حرف و حرف و... ) . همه چيز را ميگفتم كه اين چيز را نگويم . تمام گفتن ها فقط براي نگفتن چنين وضعيتي بود!

ادامه دارد...... 

خيلي بي تناسب با فهمم دارم زندگي مي كنم۳         

 

          ديگه احساس خطر ميكردم ، الآن چنان اشتياق دارم و منتظر كسي كه نميدانم كيست و چيست ؛ هستم.كه از درون جانم دارد مرا بآتش ميكشاند . منتظر ، عجيب منتظر كسي يا چيزي هستم، بلكه دستم بگيرد. خدايا چه بختيار و خوش اقبالند كساني يا بودند كساني كه در اين وضعيتها ، كسي را بر سر راهشان قرار دادي كه توانستند دليلي برايش باشند.شما شايد بفرماييد مگر خدا ، پيغمبر ، ائمه و...نبودند؟! اما ميگويم ، نور آنها چنان بر چشمانم ميتابيد كه قدرت جذب مستقيم آنرا نداشتم و ندارم، بدون عينك نميتوانم درك فيض نور آنها را داشته باشم.منتظر عينكي هستم تا از خيرگي من در چنان نوري كم كند، دستم بگيرد، كمكم كند، مثلا غبطه ميخورم كه مولوي چه خوش شانس و بختيار بود كه شمسي را در سر راه تقدير خويش يافت . من چي؟! البته كه من تنها «م» مولوي را در تشابه اسمي دارم، همين و بس اما در همين حد هم ، همداستان و دليلي نداشتم يا داشتم و نديدم و يا دارم و نمي بينم.

          ديگه اين شوق ، اين انتظار ، برايم داره كشنده ميشود. پس بناي كار بر غفلت است. حالا عمدي يا غير عمدي. يكي ميداند كه غافل است، يعني مي نمايد كه غافل است و يكي نميداند كه غافل است. اولي مضطرب و جوشان و دومي راحت و آسوده!

          حكم چيست؟ بايد باشند كه به ايل و تبارشان افتخار كنند، بايد باشند و به پست و مقام شان فخر بفروشند، بايد باشند كه به پول عشق بورزند. گويا بايد باشند كه حريص و حسود باشند ، گويا ، البته گويا.....(نميدانم) تا كار بسامان شود.

          خداوند حكيم مگر نفرموده: «واعلموانماالحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر في الاموال و الاولاد» دنيا جز بازي و لهو و زينت و فخرفروشي و مال و اولاد افزون كردن نيست. خود اينگونه مقرر فرمود و خود حكمش را هم بيان فرمود.الآن ديگه موقع ، موقع آن ‌‌[ «وغير» اكثرهم لا...] ميباشد، كه اگر بنده خدايند و بر سبيل خداوند صورت داده شدند و افتخار خداوند در خلقت مخلوقات هستند، با اين بيان و با اين وضعيت، آداب بياموزند. دانستن را با عمل كردن تفاوتهاست و راههاي طي نشده زياد. عالم بايد عازم هم باشد.....! بيراه نگفتند كه :

                             استن اين عالم اي جان غفلت است

                             هوشياري مردمان را آفت است!!!!!!!!

          از اين جهت همه مشغول بازي اند. و بيشتر بازي شبيه قمار، كسي نان زيركي خويس را در اين بازي – در يك نگاه عالي تر – نميخورد، بلكه نان بخت و اقبالش را ميخورد. زياد نبايد چون و چرا كرد. آدمهائي مثل من مشكل زا هستند، البته اگر چون و چرا كنند! كه من بدليل تكفل عده اي مجبورم به چون و چرا نكردن! يعني بدون اينكه از چيزي بترسم، در يك خودسانسوري محض و مطلقه بسر مي برم.

          الآن يادم آمد يك جمله جالبي از مرحوم شريعتي: تخصص يا تمدن بر اساس زمانهائي زائيد يا توليد يا خلق و ايجاد شده اند كه بشر از خود بيگانه بوده است، يعني اليناسيون ( نقل بمضمون) .

          اگر كور نباشي ما را خواهي ديد و متوجه ضررش خواهي شد و فرار ميكني. اگر بداني كه فردا همه چيز مي لرزد، ديگر نميسازي و هكذا.....! اگر قبل از زاده شدن ، مختار بودي در نحوه خلقت اظهار نظر ميكردي، آيا هميني كه الآن هستي را طرح ميكردي؟! بي طرح و نقشه بايد بود، البته در اين واديها ، مراتب را قاطي نبايد كرد. چون گر حفظ مراتب نكنيم زنديقيم! در اين مرتبه بايد بي چون و چرا و بي نقشه بود. درست مثل عاشقي كه بخواهد ، تجزيه و تحليل كند تا بگويد عشق چيست؟! اين عين فاصله گرفتن از اين مقام و موقعيت است! باخودي را مرتبه اي ديگر است!

          پارادكس آب و آتش در غالب امورات عالم ساري و جاري است. حالا كسي بخواهد در موقعيتي قرار بگيرد كه با اين پارادكس زندگي كند، در بادي امر ناممكن مي نمايد. همينطور هم هست اما طور ديگري هم هست كه همان آداب و ادب اين مرتبه را داشتن است.

          هيچ موقع ، هيچ كسي كه داخل آب قرار گرفته و در مسير سيل تند قرار گرفته و با او ميرود، مثل پر كاهي كه به سيل افتاده باشد؛

                             من خس بي سروپايم كه به سيل افتادم

                             او كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد........

هيچ موقع نميتواند يك مهندس مكانيك سيالات بشود و يك آب شناس يا سيل شناس و... بشود. جالب اينجاست كه بايد به كنار آب بيائي و بيرون از آن ، تا شيفت كنجكاويهاي عاقلانه در وجود آدمي زده شود.

          غفلت هم حالا خودش چند نوع دارد. حداقلش دو نوع است، شايد بتوان گفت كه :             يكي – غفلت ممدوح

                  ديگر  -  غفلت مذموم

هماني كه در پيشتر از اين ، آنرا مشابه همين معنا به غفلت متعمدانه و غفلت غير تعمدي ، تقسيم كرده بوديم. بلي اين غفلتي است ممدوح و بايد باشد!

          تئوري گرمابه

          آقا اين مولوي عجيب آدمي بوده است ، حسابي رازدان بوده است. شمس با او چها كه نكرده بود. او در بيان اين موضوع چه زيبا تمثيل «گرمابه» را در دفتر چهارم مثنوي بيان ميكند. او اين آبادي و استقرار جهان را بر پايه تئوري گرمابه ميداند و توصيف ميكند و تمثيل مي آورد كه تنها پارسايان در اين جهان گرمابه مانند بداخل حمام براي تنظيف و تطهير ميروند و اغنياء (دارندگان به معني اعم ، چه پول، چه پست، حتي چه علم و...) تنها نقش هيزم كشان و كثافات زدودگان آنرا دارند! و توصيه ميكند ، كه اين نقش را از آنها نگيريد و به آنها واگذاريد:

                             شهوت دنيا بسان گلخن است

                             كه ازو حمام تقوا روشن است

                             ليك قسم متقي زين تون صفاست

                                     زانگه در گرمابه است و در نقاست

                             اغنياء ماننده سرگين كشان

                             بهر آتش كردن گرمابه دان

                             اندر ايشان حرص بنهاده خدا

                             تا بود گرمابه گرم و با نوا

                             ترك اين تون گير و در گرمابه ران

                             ترك تون را عين آن گرمابه دان

                             هر كه در تون است او چون خادم است

                             مر ورا كه صابر است و حازم است .

          اينكه اين اشعار و معارف را پيدا كرده ام و ميجويم و مينويسم و شاهد مثال مي آورم ، هم از اين زاويه و شوق و شخصيت هست، گير كرده اين را هم ، يا بايد بغلتم يا بايد بروم.....!

          در بيان ضرورت غفلت و بيخبري و يا اينكه در توصيف نظام اينگونه، در جاي ديگري در همان دفتر چهارم از پليس و كاركنان حكومت و دولت ، ضمن اينكه با لحني تلخ اظهار نفرت مي كند ، ولي آنرا بي چاره و ضروري و بايست ميداند.او از عوانان ( همان پليس و...) چنين تمثيل ميكند:

                             اين عوان در حق غيري سود شد

                             ليك اندر حق خود مردود شد

                             گرچه عالم را ازيشان چاره نيست

                             اين سخن اندر ضلال افكندني است

                             چاره نبود هم جهان را از چمين

                             ليك نبود آن چمين ماء معين

و حاكمان و رياست مندان را هم از اين زاويه مي بيند كه :

                             پادشاهان جهان از بردگي

                             بو نبردند از شراب بندگي

                             ورنه ادهم وار سرگردان و دنگ

                             ملك را برهم زدندي بي درنگ

                             ليك حق بهر ثبات اين جهان

                             مهرشان بنهاده بر چشم و دهان

          بالاخره يك شخصيت تماشاگرانه اي را در اين حالات؛ آدمي پيدا ميكند. ديگر خود بازيگر ميدان نيست، او يك تماشاگر است. اين وضعيت گاهي آدمي را در درك مفاهيم به پرتگاهها (كه نه) به جايگاههاي جسورانه اي پيش مي برد، تا جائي كه شخصي مثل مولوي ميگويد: « بيشتر مردم، آدم نيستند؛ آدم خوارند

                             آدمي خوارند اغلب مردمان

                             از سلام عليكشان كم جو امان

          اگر نتواني خود را با اين وضعيت روحي وفق دهي و اهل آن دنيا و سلوك آن بينش نباشي و آداب آن عالم را بكار نبري، قطعا جان به سلامت در نخواهيد برد. لذا تماشاگران عالم بنوعي بايد زوحياتين باشند، تا جان بسلامت برند!

          در اين وضعيت ديگر ، بايد بازيگري را هم بياموزي ، يعني هم تماشاگر باشي و هم بازيگر، اما اين ديگر كاريست كه از هر كس بر نخواهد آمد. كسي كه بتواند اين ظرفيت را پيدا كند ، او بخودي خود ، پيامبر خواهد بود!

          دو گروه غير پيامبرند: اول – بازيگران ؛ مثل پادشاهان ، رؤساء ، اغنياء و...

                                      دوم – تماشاگران؛كه عارف به اين عوالم شدندويك گروه كه پيامبرندودرنقش آنها        سوم- هم تماشاگرند و هم بازيگر!

          حالا يك كليد، از رسالت انبياء و روشنفكران و آگاهان ،،از اين نظريه پيدا ميشود. بشرحي كه مزه آدمي از غذا ، گردش، آميزش، رياست و... وقتي است كه از عواقب اينها غافل باشي و باصطلاح ؛ رياست و دولت و مديريت وقتي مزه ميدهد كه آدمي نداند در آخر « لت » مي خورد ، يا « لت » ميشود ؛ ( دولت ...« لت » ) ! خلاصه اينكه:

                             گاو اگر واقف به قصابان بدي

                             كي پي ايشان بدان دكان شدي؟

                             پس ستون اين جهان خود غفلت است

                             چيست دولت؟ كاين دوادو با لت است

                             اولش دودو ، به آخر لت بخور

                             جز در اين ويرانه نبود مرگ خر

                             تو بجد كاري كه بگرفتي بدست

                             عيش اين دم بر تو پوشيده شده است

          شما زنداني را تصور كنيد كه صحن آن بسيار وسيع و ديوارهاي آن بسيار دور باشد، كمتر كسي ميتواند بفهمد كه در زندان است.

          مصلحت معاش و معاد كثيري از مردم در آن است كه ندانند در زندانند، بلكه اگر اين راز (زنداني بودن) را هم بشنوند، آنچنانكه بايد ، باور نميكنند و در نمي يابند و حداقل آنكه در رفتارهاي فردي و جمعي آنها تفاوتي ايجاد نميكند. حال دعوت از حفره كردن زندان و رهائي از آن از آنجور حرفهاست:

                             اين جهان زندان و ما زندانيان

                             حفره كن زندان و خود را وارهان

          پس اين مقام خاصي است كه اگر دعائي است و درخواستي از خداوند، تنها ديده ائي بصير است و بس!

                             بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس

                             تا نپوشد بحر را خاشاك و خس

          اين ديده ظاهري ( اعم از چشم سر و چشم عقل و...) تنها بجز كف روي آب و خس و خاشاك را نميتواند ببيند و ابزاري نيست كه باصطلاح مادون قرمز و ماوراي بنفش را نشان دهد.

          اين گروه خاص از سر غمخواري است كه كف غفلت را نمي درند اما دعوت خويش را دارند و خدا هم مامور به ابلاغ اين موضوع كرد و بس!

                             تو جهان را قدر ديده ديده اي

                             كو جهان؟ سبلت چرا ماليده اي

                             عارفان را سرمه اي هست آن بجوي

                             تا كه دريا گردد اين چشم چو جوي

          آخر آدمي ببيند كه ساده لوح ظاهر بيني در چنگ جمعي سودجوي نابكار گرفتار آمده كه بدو اظهار چاكري و مودت ميكنند و در باطن بر او مي خندند، و بانگ نزند كه ؛ چرا از عاشقان راستين خود رو برتافته اي و بدين منافقان دل نهاده اي؟!

                             غيرتم نايد كه پيشت بيستند

                             بر تو مي خندند و عاشق نيستند

                             سر بجنبانند پيشت بهر تو

                             رفت در سوداي ايشان دهر تو

                             عاشقانت از پس پرده كرم

                             بهر تو نعره زنان بين دم بدم

                             عاشق آن عاشقان غيب باش

                             عاشقان پنج روزه كم تراش

     براي يك رازدان و مخبر و آگاه ، تلخي ديدن از غافلان قابل گذشت است و گاه شيرين، چون عاقبت نيكوئي دارد. در دهان خفته اي ماري ميرود و رازدان ، خفته را بيدار ميكند و ميدواند و ميزند. تا مار از امعاء و احشاء او بيرون آيد. فحش و ناسزا و تلخي غافل در اينجا از روي غفلت است! جان جانان فرمود: « لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رؤف رحيم» رسولي از جنس شما نزد شما آمده كه رنج شما بر او گران است. به نيكبختي شما حريص است. با مؤمنان مهربان است.

          اين مهرباني رازدانانه است كه با مهرباني غير رازدانانه (غافلانه) – گرچه كه بد هم نيست – فرسنگها فاصله دارد. ببينيد:

                             مي نمود آن مكر ايشان پيش او

                             يك بيك زانسان كه اندر شير مو

                             موي را ناديده ميكرد آن لطيف

                             شير را شاباش ميگفت آن ظريف

                             راست مي فرمود آن بحر كرم

                             بر شما من از شما مشفق ترم

                             داند و پوشد بامر ذوالجلال

                             كه نباشد كشف راز حق حلال

حالا ديگه حرفي هم ميماند كه بتواند بر آن افزود. بوعلي گفت:« العارف هش بش بسام» عارف هميشه متبسم، بشاش و با انبساط خاطر است! حال داريم افرادي مثل من كه (ادعاي) روشنفكري جبونانه اي دارند كه البته نه عرفان است و نه روشنفكري!

                             هر كه از خورشيد باشد پشت گرم

                             سخت رو باشد، نه بيم او را نه شرم

اگر غمي هم ميخورند، غم خفتگان است، غمي از محصول سنگيني اسرار و تنگي سينه ! اين غمخواري ، سختگيري بر نفس است. سختگيري بر نفس ، آدمي را بر خلق شفقت مي بخشد. گوهر اين مقامات : اول – شرح صدر دوم – رازداني است. صراط مستقيم باريك است و همين است. به راز غفلت پي بردن و چنان زيستن كه با همه غافلين زيستن و هم از آنان نباشيدن! اين صراط باريك و لغزنده اي است. حافظ با طي آن مقامات ولي ميگويد:

                             جنگ هفتاد و ملت همه را عذر بنه

                             چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

پس حافظ رازداني دارد ولي غمخواري...؟! ، لااقل در اين بيت چنين بذهن مي آيد كه ندارد! و سعدي البته ميگويد:

                             من از بينوائي نيم رخ زرد

                             غم بينوايان رخم زرد كرد

                                                                                                        محمود زارع

                                                                                                 بامداد آدينه 28 صفر1426

                                                                                                       ساري. وصال

 


چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384 |

 

دل گپ ها

دل گپ ها

  • فرض كنيد كه در يك كشور دور افتاده اي خيلي هم احساس غربت بتو دست داده و مشكلات زيادي هم پيدا كردي . يكدفعه در عين ناباوري . دوستي توانا در برابرت ظاهر ميشود....
    * در عين اينكه ما خيلي چيزها را ميدانيم و بهره مند از آگاهيهاي مختلفي هستيم ولي درست همانند يك داور يا بازپرس دوست داريم . آنها را در زندگي خودمان براي خودمان از جنبه هاي مصداقي ثابت كنيم . فكر ميكنم بشر نياز به اثبات حتي خويش دارد!
    * مردم حتي موقعي كه بخواهند قرض بدهند به سرمايه داران ميدهند و فقراء را در عين احتياج مورد توجه قرار نميدهند . اين در حالي است كه انگيزه آنها لزوما اعتماد به عودت وجه و پولشان هم نيست. نوعي سرمايه دارپرستي يا سرمايه پرستي...!
    * بنظر ميرسد كه تمامي اعتقادات بشر ريشه دار نباشد . چنانچه مقداري تامل و بررسي بيطرفانه اي صورت پذيرد . متوجه خواهيم شد كه عمري را در اشتباه بوده ايم بقول بزرگي درصد قابل ملاحظه اي از اعتقاداتمان ظنون متراكمه هستند.
    * فهرستي از اعمال نيك خود را بنويس و خودت را جاي داوري بگذار كه ميخواهي پاداش بدهي. بويژه آنكه در برابرش ليست اعمال بد را هم (برابرش) يادداشت كن
    * دربين صنوف مختلف بشري شما راستگوياني را ميتوانيد پيدا كنيد . ولي در بين سياستمداران ( اكثزيت قريب به اتفاقشان را ميگويم ) نمي توانيد!
    * من و ما ميتوانيم با بستن چشمهامان در بعضي از اوقات و حالات خاص به جا يا جاهائي كه ميخواهيم و يا نمي خواهيم . سفر كنيم . تا حدود
    ۹۰
    درصد هر آنچه را كه هست . ببينيم!
    * گريز تصورات . گر چه بيشتر يك بيماري روحي و رواني است كه غالب اوقات فرد بيمار بعنوان يك عارضه دارد ولي گهگاهي به خيلي ها يا تمامي آدميان دست ميدهد. گريز تصورات ( فلايت اف اي دي اس) به بيان ديگر شايد اغتشاش بيمارگونه شعور باشد.
    * اگر نمي فرمود كه رحمن و رحيم هستم . چه دلتنگي هاي جدا ناشدني ائي بمن دست ميداد. بسم الله الرحمن الرحيم.
    * اينكه بشر وقتي ميخواهد خدا را بخواند . رو به آسمانها مينمايد . پر بيجا نمي كند. گرچه خدا در لامكان است ولي خبر اصلي در آسمانهاست!!!!!
    *علت درد در يك نقطه بدن . گرماي بيش از حد آن نقطه كه باعث تجمع خون ميشود . غالب علتهاي دردها اين بايد باشد!

                                                                             محمود زارع

                                                                                 ساري


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

چنان باش كه مينمائي

چنان باش كه مينمائي

يكي از عوامل بزرگ موفقيت. اين است كه ( بويژه در كارهاي هنري و يا هنرپيشه گي ) همانطوري در صحنه هاي اجتماعي نقش آفريني كنيد كه در زندگي خصوصي و بالعكس، هر آنچه كه در پنهانيها هستيد در آشكارا باشيد.
در خلوت بسان جلوت بودن. در اين صورت به صدق و وفا نزديكتريد و از رنگ و ريا دورتر!
البته نقشهاي متفاوت را لزوما نبايستي همسان متكفل و مجري باشي چرا كه گر حفظ مراتب نكني زنديقي! اتفاقا بعضا ضرورت اقتضاء ميكند كه مثلا يك پاسبان در نقش اجتماعي خويش مشي جداگانه اي با آنچه كه در نقش يك پدر در خانواده دارد ، داشته باشد . خلط و آميزش اجراي نقشها هميشه بيانگر صداقت ورزي نيست. بلكه عين خطاست.
ولي اصل منظور من اين بود كه طوري وانمود ننمائيم كه در نقش خاصي از جهت معنائي بنحوي شخصيت از ما در ذهن جامعه نهادينه شود كه واقعا نيستيم. بالاخره هر فردي ولو داراي نقشهاي متفاوت اجتماعي داراي يك هويت واحد، اخلاقي و انديشه اي است كه بايستي بعنوان اس واساس شخصيت او در تمامي نقشها، نقش پايه و محوري را بازي كند.

 ۷/۴/۷۹ زارع


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

تداعی ها

تداعی ها

     * تداعی ها ، خيلی با اهميت است که نسبت به امر تداعی در معانی ، تداعی در خاطره ها ، تداعی در ... هشيارتر برخورد کنيم.

     اگر يک حادثه ای در دل يک واقعه مهم بوجود آيد، بواسطه يادآوری واقعه اصلی، آن حادثه نيز بطور طبيعی تداعی ميشود. آيا نميتوان از اين وضعيت در امر آموزش( آموزشهائی که نياز به کاربد حافظه در آن بيشتر است) استفاده موثری کرد؟! فی المثل چنانچه آموزشهای مهم را بهمراه يک حادثه يا آفرينش يک واقعه يا خلق يک وضعيتی که خود آن نيز جنبه آموزشی داشته باشد، همراه کنيم، هر دو آموزش هم در حافظه ماندگاری بيشتری می يابد و هم موثرتر ميباشد.

     تداعی معانی و خاطره ها غوغا ميکند. در طول زندگی برای شما يکدفعه خاطره هائی بياد می ايد که بطور عادی و معمول توجه و تمرکز و تصورات شما در راستای آن نبوده، شما داشتيد. مثلا به گل و انواع آنها و بوهای مختلف و مقايسه و تاثير آنها فکر ميکرديد يا گفتگو ميکرديد. بدون پيش زمينه ای و يا فراخوانی در ذهن يک دفعه خاطره اولين هديه ای که از يک دوست که آنهم يک گل بود بياد و خاطر شما می آيد.

     معمولا بشر در برابر دانسته های خود ( يعنی علم خود ) غير قابل دفاع بايد باشد. چرا که اگر موضوعی برای آدمی با اهميت باشد ، آنرا حتی با جان و دل در خود هضم ميکند. اکثرا فراموش کاريها ( عرض کردم اکثر نه بطور مطلق ) و ندانم کاريها و نافهمی ها در اثر کم اهميت بودن يا کم اهميت دانستن به آنها ، تبلور می يابد. و دهها و هزاران حرف و حديث ديگر در اين راستا...

                                          ( ۳/۴/۷۹ محمود زارع) 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

... تا شما نظرتان چه باشد؟

... تا شما نظرتان چه باشد؟

خيلي ها اصلا مهم نيستند. به مفهومي كه ميگويند مهم است. خيلي چيزها هم اهميتي ندارد. در واقع حكم زباله ها و آت و آشغالها ئي را دارند كه انبار ذهن را بيخود پر كرده اند و درايوهاي هارد ديسك شما را اشغال و آنوقت باعث كندي شما و يا ديسكنكتي و ... ميشوند! بريزيد بيرون تا جائي خالي براي چيزهاي واقعا با اهميت پيدا شود!
* تغيير ذائقه ها را يا ايجاد و يا بشناسيد+ اينكه طوري بنويسيم كه خوانندگان براحتي بتوانند خود را بجاي ما احساس كنند. چرا خودم چنين نيستم . آرزوئي بيش نيست . شايد باشد و خودم خبر ندارم(غرور مسخره )!

* مركز و يا مراكز قدرت در سايه هميشه سرنوشت ملتها را رقم زده و اكثر اوقات رقم شومي بر سرنوشتها كشيده است. در اينجا آيا چنين مركز و يا مراكزي ويا افرادي را ميشناسيد؟!!!
* همه بدنبال شيفته شدن و شيفته كردن ميگردند! در بعضي ها حس معشوقي غالب است و در بعضي حس عاشقي . بگذار بازار عاشقي و معشوقي گرم بماند!
من شايد از آن دسته باشم كه هر دو حالت را دارند! ولي گاهي اين وجه و گاهي آن وجه غالب ميشود. نميدانم . اين معيار و مبناي خوبي براي شناخت و برقراري نوع كنش و رابطه با ديگران باشد.

 ۷۹/۱۰/۵

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

بتهون واعتقادات ما...!

بتهون واعتقادات ما...!

مطلبي را از تجليل لودويك ون بتهون داشتم ميخواندم. خيلي تعريف از او شنيدم. حتي ميشناسم افرادي را كه براي تظاهر و باصطلاح كلاس گذاري خود، از او تعريف ميكردند كه گويا ميدانند سمفوني او چه پيامي دارد و يا اصلا سمفوني چيست و...؟ خلاصه انگار موسيقي شناس قابلي هستند. غالب اينها - مثل خود من - معني و مفهوم درست سمفوني را هم نميدانند. اين مقوله از آن مقوله هائيست كه من نميتوانم انكار كنم كه ، صرفا بدليل اينكه ديگران ميگويند. البته ديگران هم يحتمل از ديگران شنيدند و همه هم از يك نفر و آن يك نفر هم خود بتهون مرحوم بود .

 من در كتابي از مرحوم شريعتي خواندم جائي كه سمفوني ۵ يا ۹ - نميدانم فعلا - او را تمجيد كرده بود. من كه خيلي چيزي نفهميدم. گوش ندادم . شايد چند بار قطعه اي كوتاه از راديو و شايد هم چند بار بدون اينكه بدانم شنيدم ولي بر حسب آنكه جهل . حالا نگوئيم مطلق ؛ كامل موجب سئوال و تحريك و حساسيت نميشود ، توجهي نكرده ام ، واقعا نميدانم - بر اثر بي اطلاعي است كه اينطور مينويسم - كه او چه كرده است؟ تازه فكر ميكنم كه بعضي ها بخود تلقين زوركي ميكنند كه بلي آهنگهاي بتهون مهم است و ... ولي ميدانم كه حتي اكثر آنها ئي كه تعريف ميكنند، چيزي هم نميفهمند . اصلا آهنگ غربي بگوش نيوش شرقي ها ، چندان لذتي ندارد حالا مگر غذاي غربي زياد خورده باشد كه در ذائقه اش تاثير كرده باشد . فكر هم نكنم كه آهنگهايش فرامنطقه اي هم باشند . ولي ميدانم كه اكثر افراد مداح بدليل اهميتي كه آلماني ها يا اتريشي ها ( راستي كجائي بود؟ ) باو ميدادند، آنها هم ميگويند مهم است! آيا فكر نميكنيد ، بسياري از اعتقادات ما هم دچار همين سرنوشت فاسد است؟! كه چون ديگران معتقدند تو معتقدي؟! ايمان در اثر شك كثير ... ويا نه اعتقاد در اثر زياد گفتن اين و آن ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

آدم عجب بشري است!

آدم عجب بشري است!

آشنائي دارم كه در برخورد با من هميشه از موضع بالا . مشي ميكند و گفتار! بنده خدا براي تعريف از خويش شيوه هاي جديدي هم خلق ميكند ... فكر ميكرد من عقب مانده از مواجهه با افكار نو را با دو كتاب آشنا سازد . قصدش واقعا معرفي كتاب به من نبود. بلكه ميخواست بفهماند كه اهل اين جور چيز هاست. خوب تا اينجا اشكالي ندارد. ولي با اين شيوه كه ..فلاني اين دو كتاب را بخوان برايت مفيد است ۱- تراژدي دموكراسي در ايران در دو جلد از آقاي باقي ۲- جامعه شناسي نخبه كشي در ايران از آقاي رضاقلي. اولي را كه ميدانستم و دومي را هم قبلا ابتياع و مطالعه هم كرده بودم. ... او با حالت خاصي توصيه ميكند كه ۱- گويا تمام آنرا خوانده و بلكه بلعيده تازه اگر خوب بفهمد! ۲- منتي بنهد... ۳- ....خدا ميداند! من هم همانطوريكه او ميل داشت . تجاهل و تغافل كردم تا او خوشحال شود. من به آرزوي خود رسيدم و او نيز! پس ميتوان از يك حادثه - حتي ريا گونه - هم نتيجه اي خوش و خوب گرفت . كامروائي دو نفر!
در شوره زار و باتلاق لجن چنانچه بخواهي گل زيبائي كاشت و ديد و استشمام كرد و تنها گل را ديد و خدا را شكر كرد. تا تواني دلي را شاد كن . خيلي اتفاق افتاده و تلاش زيادي كرده و ميكنم كه تا انگيزه مخاطب خود را يافته و براي شادي و رضايت خاطر وي - براي رضايت حضرت دوست - در واقع آن كنم كه چنين نتيجه اي حاصل شود. حتي شده كه حقوقم را پنهان كرده تا ديگري راضي شود و شادمان!
آدمي آنچناني؟ را ميشناسم كه براي شك نكردن اهل خانه اش ار آنچنانيهايش ميگفت شكيات نماز را بصورت جدولي بنويس. بخوان و سئوال از شكيات كرد تا ديگران شك نكنند. عشق چه عجايبي خلق ميكند!!

محمود زارع از ساري

http://www.bahoo.blogfa.com

   e.mail: mahmood.zare@gmail.com

 

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

ميشه؟! بنظرم ميشه!

ميشه؟! بنظرم ميشه!

زياد اتفاق افتاده كه كارهاي چندي (كه) در بادي امر مشكل و يا حتي ناشدني بنظر ميرسيد ، ساده،  شدني و ممكن ميباشند. بچند دليل چنين نمود ياس آوري در برخورد با يك فكر ،طرح و نقشه، يك اعتقاد كاذبي را در آدمي بوجود مياورند:
اول آنكه- انسان ماهيتا تمايل به سستي و كاهلي دارد. پيگيري توام با تلاش و جديت با طبع بشر چندان سازگاري ندارد. براي بسياري از اقدامات بظاهر ناممكن يك شرط ، همت و اراده اي مضاعف براي انجام كار مربوطه است. به نسبني كه كار ناشدني مينمايد ، ميزان تلاش و جديت و در عين حال دقت و سرعت منطقي، بايستي رشدي فزاينده تر يابد. خوي بشري( پس) بالطبع تمايل به ركود و سكون دارد.
دوم آنكه- غالبا تصميم گيريها براساس داشته ها و يافته هاي ذهني از قبل جمع آوري شده آدميان ميباشد. تمام تمركزها روي حل مجهولات بر پايه معلومات قبلي ذهني است. آيا نميتوان اينطور انديشيد كه تعداد يا ميزان فاكتورهاي علمي ذخيره شده در ذهن اولا كامل نيست و ثانيا شايد كفايت حل بعضي از معادلات و يا نامعادلات يا مجهولات را ندهد؟!

 در ضمن آيا نميتوان با قدري تدبر و تامل در جستجوي فاكتورهاي معمولي كه در عين حال جديدترينند و لزوما از قبل در ذهن ما نبوده اند . بود؟!

 ايا به امتحانش نمي ارزد كه با دخالت دادن اين فاكتورهاي جديد و بار دادن متناسب آنها در معادلات مجهول دار تلاشي را براي شدن ( حل شدن) مسئله اي را كه در بدو امر حل ناشدني و ناممكن بنظر ميرسيد ، بخرج داد؟!
شما آيا تاكنون برايتان اتفاق نيفتاده كه بدون كمترين اطلاعي همينكه قلم بر كاغذ گذارديد و حتي با بي ميلي بظاهر طبيعي خود آدمي در برخورد با معضلات حل ناشدني، كمي با خودكار و كاغذ ور رفته( البته ور مسئله مربوطه رفته ) و يهو متوجه شديد بدون اينكه اميدي داشته باشيد، مسئله حل شده است! تازه آيا فكر نميكنيد كه خيلي از اين باصطلاح ( نميشه ها) از بس كه ( ميشه) . نميشه . بنظر ميرسند؟! درست بمانند آن (وجود)ي كه از كثرت وضوح معلوم نيست!!!
چرا جرات نداريم كه دوباره نگاه كنيم؟! حتي اگر لازم شد چندباره! ما خلق شديم كه جداي از تمامي كارهاي ديگر ، نگاه هم بكنيم. نگاههاي مهم، عميق، معني دار و حتي شايد هم بي معني! من يك كلام را بارها گفته ام و اينجا هم مينويسم كه . دو كار در دنيا محال بنظر ميرسند:
۱-
خدا شدن
۲- فرا از مرگ

در مابقي كارها خدا را خستي نبوده است! نشنيده ايد كه گفته اند:
تو خود پاي در اين ره بنه و هيچ مپرس
كه خود ره گويدت كه چون بايد رفت !!!
طبايع آدمي گاهي دمدمي هم ميشود. در بعضي از اوقات مزاج آدمي كوك نيست. و در همين شرايط هم يك مسئله را پيش ميكشد كه خوب. نميشود!« دو» ميزني« ر» در مي آيد.« فا» ميزني «لا» در ميآيد. والخ. بگذار در شرايط ديگر . ولي دور نريز. پاك نكن و مايوس نشو. نگو نميتوانم . نگو نميشود. نگو دير شد. نگو نگوئيد. بگو فعلا كوك نيستم .

 ترا بايد با كوك ديگري نواخت! تغيير جايگاه دهيد. درست مانند تغيير عناصر براي آزمون روشهاي تركيب ديگر براي حصول نتيجه. موضع گيري جديد و پويا را اخذ كنيد. زاويه را بالا . پايين . جلو و عقب ببريد. گراي كار در بد درجه اي تنظيم شده است. بويژه در مواضعي كه ديگران فتح كرده اند. ديگر نشد و نميشه و... ادعاهاي احمقانه اي بنظر ميرسند.
من تجربه كرده ام كه همينكه بگوئي ميشود . بگو (كن) ف(يكون) اينهم گاهي از آدميان خداگونه بر مي ايد.
....... ۵/۴/۷۹ محمود زارع


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

زمين همچنان محور كرات است!!!

زمين همچنان محور كرات است!!!

بذهنم رسيد كه چون در اكثر آيات قرآن كريم با جهت گيري در ۲ محور  ( ۱- سماوات ۲- ارض ) مسائل تبيين ميگردد. لذا محور كرات عالم . همان ارض يا زمين است. محور يعني مركز و اصل نه از جهت جغرافيائي. بلكه از جهت ارزشي. چرا؟ بايد بدليل وجود انسان در اين كره خاكي باشد. چرا؟ چون انسان خليفه خدا در زمين است. آيا در كرات ديگر خداوند خليفه دارد؟!.. انسان اشرف مخلوقات است. به تصريح قران . چرا اشرف مخلوقات است؟ چون خداوند فرموده و اينطور خواسته ! فتبارك الله احسن الخالقين... اين تبريك بخود بعد از خلقت آدمي بوده است!
موضوعات قابل بحث ديگر :
۱-
آيا حيات انساني ( مشابه حيات انساني) در كرات ديگر هست؟
فعلا ميتوان گفت نه چون هنوز كشف نشده است. فكر نكنم خبري هم بطور وضوح در آيات باشد. يعني قرآن تصريح ندارد و يا ما نميفهميم.
۲-
اينكه زمين به تنهائي در برابر آسمانها ( ارض در برابر سماوات ) قرار ميگيرد. نيز بهمين خاطر بايد باشد!
۳-
چرا زمين جايگاه انسان شد؟!
آيا خداوند مصلحتي ديده كه كرات ديگر را مهبط آدميان قرار نداده است؟! تفاوتهاي زمين با ديگر كرات چيست؟ آيا بدليل اينكه شرائط زيستي تنها در كره ارض براي انسان مهيا گرديد يا از قبل بوده . انسان به اين كره هبوط كرد! خداوند ميتوانست جاي ديگري را مهبط آدميان قرار دهد . ولي زمين را طوري خلق كرد كه بهترينها براي انسان شد و هست البته اگر بگذارند!
۴-
فلسفه وجود كرات ديگر . چيست؟! شمرده شود!
مثل خورشيد كه حيات زمين و خيلي از كرات ديگر بدان وابسته است.
۵-
بالاخره تنها چيزي كه به آدمي در حين سير در آفاق آسمانها و فضا دست ميدهد . بهت و حيرت و تسليم در برابر عظمت خالق ميباشد. الحمدلله رب العالمين
جهان غيب چگونه است؟ در حالي كه جهان شهود اينگونه بهت آور است؟! آيا اين عظمتها براي ارائه توانائيهاي خداوند در منظر بشري مبني بر اينكه خداوند وقتي از غيب خبر ميدهد . بشر دلايل كافي براي پذيرش آن داشته باشد!! عالم غيبي كه قطعا از عالم شهود . حيرت زاتر است،
ولي من فكر ميكنم كه اصلا چون خداوند خودش بزرگ است تمام كارهايش هم بزرگ است . همين وبس!  محمود زارع از ساري
۸۰/۳/۳۱

Mahmood.zare@gmail.com

http://www.bahoo.blogfa.com

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

درد سرهای خودخواهی در نويسندگی

درد سرهای خودخواهی در نويسندگی

  • اگر خود خواهيها نباشد، رشد و تکامل و توفيقات نيز بيشتر خواهد شد. مثلا، خودم يافته هائی در ذهن دارم که ميترسم آنها را بنويسم. البته توجيهاتی برای خود و شما دارم. ولی اصل مطلب را که بيطرفانه ( کاری سخت ) بررسی ميکنم مشاهده می کنم که چيزی جز خودخواهی نيست . که ميترسم بنويسم و بعدها غلط از آب در آيد و شمايان مرا مسخره کنيد و بخنديد و قضاوت نادرستی بنمائيد. ولی يکی از توجيهات اين است که چون تصور بر کج  فهمی خواننده ميرود، برای حفظ شان و آبروی خود ، نمی نويسم. در صورتی که ، اين يک توجيه برای... ميباشد. از خدای سبحانه تعالی عاجزانه تقاضای توفيق و غلبه بر خودخواهيهای خويش را داريم. گرچه نام اين کتاب را خطور گذاشتم و طبيعتا خوانندگان بايستی انتظار مطالب ارائه شده از روی تحقيق علمی را از آن نداشته باشندو صرفا هر آنچه که بلا فاصله بذهن ميرسد را بايد بنويسم ولی در اکثر اوقات احتياطات زيادی ميکنم و تمام آنچه که بذهن خطور ميکند را نمينويسم. هنوز بر حب نفس غلبه نيافتم. راستی آيا لازم است هر آنچه که در ذهن خطور ميکند را نوشت؟ اصلا هدفم نيز اين نبود. نوعی تحميل ميتوان ناميد. چه چيز را ، کار نويسندگی ، خطابه و... را ، شما را مجبور ميکنند که هر آنچه خودشان رسيده اند را بخوانيد، اينطور نيست؟ ! کمی بايد تعديل کرد...

محمود زارع از ساري

Mahmood.zare@gmail.com

http://www.bahoo.blogfa.com

                                                        

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

توجيهاتی در قلم زنی...

توجيهاتی در قلم زنی...

* مدتی است که کار با قلم را بطور جدی شروع کرده ام( اين نوشته برميگردد به اوايل سال ۷۹) ولی گاهی خنده ام ميگيرد  . هميشه اين مشکل عقب افتادگی را در اثر احتمالا تربيت نامناسب اجتماعی داشته ام. الآن که شرائط کتابت در جامعه بر اختصار و اقتصاد است و ملت حوصله مطالعه ندارند( البته بجز عده ای که مطالب جنجالی ژورناليستی روزنامه ای را دوست دارند ) و کمتر توجهی به اين امر ميشود. گويا من تازه راه افتاده ام . الآن دنيا. دنيای دقت و سرعت و اختصار ميباشد.دهها و بلکه صدها کتاب در يک قطعه کوچک مغناطيسی بنام ديسکهای رايانه ای و ... خلاصه و ضبط ميشود. درست کاری را که ميبايست چندين دهه قبل بآن اهتمام ميداشتيم.الآن اهتمام ورزيدن ، شايد نوعی کار نابخردانه تلقی شود ولی ... ياد مثالی افتادم که دوستی برايم ميگفت : ميل به خريدن يک خودروی پيکان را در قبل از انقلاب داشتم. حدود سی هزار تومان(۳۰۰۰۰) وجه نياز بود! - احتمالا يکی از دلايل ارزانی پيکان در آنموقع اين بود که شايد اين بود که اينجا و آنجا سهمی از قيمت آن نداشتند؟!- . لذا با تلاش حدوديکساله توانستم که اين مبلغ سي هزار تومان را تهيه کنم. ولی وقتی برای خريد مراجعه کردم ديدم پيکان شده ششصد هزار ريال!!(حالا شايد تازه فهميده بودند که ميتوان سهمی هم از آن گرفت!!) . با کمی ياس ولی مجددا مصمم شدم از پای ننشينم و باقی وجه مورد نياز را در کمتر از يکسال تهيه کردم . ولی به برکت انقلاب اينبار پيکان شده بود دهها برابر قيمت قبلی!!  يعنی درست از زمانی که من مسابقه را آغاز کردم قيمت پيکان بصورت تصاعد هندسی بالا رفت و پول درآمدی من بطور تصاعد حسابی! الآن هم به برکات مختلفی رفت جائی نشست که دست هيچ غير ثروتمندی بدان نخواهد رسيد( البته ثروتمند اوايل انقلاب يعنی قبل از خصوصی سازی !!...) حالا وقتی که به گذشته نگاه ميکنم ميبينم چيزی که توجه نميکردم و کم داشتم . زمان بود که سرعت آن خيلی بيشتر از من و اميال من بود.

     حالا در مورد نوشتن من شايد به اقتضای سن و سال چندان ملامت پذير نباشم ولی از اينرو که در باره زمان ناشناسی کرده و بجای صرف وقت گرانبها مطابق با شرائط زمان - زمان فعلی. حالا بماند آتيه نگری!!!- دارم ثابت ميکنم که مرغ يک پا دارد. البته اين ديگر از آنجور حرفهاست. ولی ميتوان به آرزو نشست يا لااقل با توجيهاتی مثل اينکه . بالاخره اين حداقل امکان است... و... ادامه داد.

      زود بگذريم که از زمان عقب می افتيم.

                                                                                محمود زارع

                                                                                ساري 79

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

بوي گل نرگس!

بوي گل نرگس!                                                      

مادر عزيزم ديروز از روستا به شهر ( منزل ما) آمد . هنوز هم هست . با دسته اي از گل نرگس! گل نرگسي كه من در ايام بچگي هايم حدود ۲۰ سال پيش پيازش را خودم در حياط منزل پدري كاشته بودم. الآن جلويم هست و بوي و رايحه خوشش . مستم كرده است. الغرض بفكرم رسيد كه اگر طبيعت در زمانهاي خاصي گل و بويش را گياه و سرورش را و ميوه و خاصيتش را ...اگر نداشت . نظم جهان برهم ميخورد. مثلا تو چه ميداني كه اگر در اين فصل بوي گل نرگس را جهان به مشامش نميشنيد . منهدم ميشد؟!! ... لااقل گنر نبود بوي گل كه ...بود..!

۷۹/۱۰/۲۷ محمود


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

ادعا و برازندگی ...

ادعا و برازندگی ...

     * به يک نام فاميل برخوردم : آزرمی... چهره اش را که خوب تماشا کردم ، کمترين نشانی از شرم و حياء نديدم. از قديم يک ضرب المثل در ايران داشتيم و من اولين بار از يک معلم شنيدم در دوره راهنمائی که ميگفت :

                      هر جه کچل است ، نامش ذوالفعلی است.

                      هر چه کور است ، نامش عين العلی است.

     دو دليل به ذهنم رسيد: ۱- وقتی يک موضوع نزد مخاطبين از جهت ضعف اخلاقی يا غير اخلاقی تاکيد محوری پيدا ميکند، توجه و تمرکز ذهنی روی آن بويژه برای تطبيق آنچه که از آن خصلت از نظر مفهومی در ذهن دارند با واقعيت موجود در فرد مربوطه ، بيشتر شود و لذا باصطلاح موضوع ( واژه تاکيدی ) ميشود اصل مطلب و در اين کنش و واکنش داوری ها و قضاوتها از حالت سرسری و سطحی خويش به عمق رفته يا در جاده افراط و تفريط و يا شايد هم کيميای انصاف در قضاوت و در نهايت داوری نمود پيدا نمايد و داوری منصفانه و واقعی پيدا شود.

     ۲- هر که مدعی است، مورد توجه و احيانا تهاجم است. ادعا لزوما شعاری نيست، بلکه گاهی يک نام ، خود يک ادعاست. مثل همين ذوالفعلی و يا يک قيافه يک ادعاست. برای اثبات ادعا بر اساس اصل ( البينه علی المدعی) چنانچه لوازم اثبات آن فراهم نشود ، در داوری ها مجازات ميشوند.

     ۳- بدليل يک نام يا صفت يا ادعا، سطح انتظارها بالا ميرود يا بهتر بگوئيم که انتظارات مطابق آنچه که بايد باشد ميگردد.

     مردم از رستم توقع يال و کو پال دارند، نه قوز پشت ، از فرط نيمه قامت رفتن از روی ضعف!!

     ... و چندين دلائل ديگر...

                                                    ( ۳/۴/۷۹ محمود زارع)


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

تدبری در کلام حق

تدبری در کلام حق

* وقتی در قرآن شريف تدبر ميکنم ، و از طرفی در احوال اجتماعات نظر ؛ متوجه ميشوم که دليل تکرار و تاکيد کلام حق بر نادانی و جهالت و بی ايمانی اکثريت مردم .چيست؟! کمتر ميتوان ايمان خالصی را يافت که با شرک توام نباشد. سبحان الله!

                          سبحان الله عما يصفون الا عباد الله المخلصين

     بعنوان مصداق ، خود من از وقتی که اين حديث را خواندم ، بينی و بين الله ، بيشترين توجه را به عدم اتصاف به اين صفت در خود داشته ام. حديث قريب به اين مضمون بود( نقل به مضمون) که : ... چنانچه کسی فردی را بخاطر ثروتش ( موقعيتش )

                                                            سلام بزرگتری نمايد. دو سوم  دينش را همانجا بر

                                                            سر آن سلام بر باد داده است ...

     خيلی از متدينين را ميبينم که در برخورد با افراد ، بويژه در برخورد با مقامات مافوق ( البته مافوق کاغذی) - در بين کارمندان - و عامه مردم ، به افرادی که دارای قدرت و مکنت اند ، بنحوی خاص سلوک مينمايند، که حداقل آن اين استکه بگوئيم: نوعی تملق و مداهنه گوئی را در رفتارشان دارند.

     اين در يک نگاه عميقتر ، قائل شدن به خداوندی کوچک در راستای وجود خدای قاهر و قادر مطلق و متعال  ميباشد. و از مراتب شرک است، و بدين جهت است که من از تملق فوق العاده بيزار بوده و به جهت ناسالم بودن جو اخلاقی ، در اغلب موارد مورد بغض مقامات مافوق البته کاغذی ! بوده ام و در خيلی از ايام زندگی در تنهائی بسر برده ام و کمتر دوست بمفهوم يار غار داشته ام.

     جالب قضيه اين است که با همين علم و روحيه ناشی از آن ، مردم را - خوب و بدشانرا  - دوست دارم. و واقعا خيرشان را ميخواهم و بواسطه اينکه مخلوق خدای متعالند شايسته تکريم و احترام ميدانم ( بصرف اينکه مخلوقند و... ) ولی اغلب بد فهميده ميشوم . ترس من هميشه از اين بوده است که بد فهميده شوم . نه اينکه اصلا فهميده نشوم!!!

     واله و شيدا شدن و بنوعی خود باختگی در نزد اربابان قدرت و ثروت و مقام ، نوعی شرک آشکار و بزرگی است که اگر من و تو خدا را واقعا - الله اکبر - بدانيم ، ديگر لزومی بر چنين کرنشهائی در برابر اين و آن نخواهيم ديد. کسی که خدا را کوچک فرض کرده ( العياذ بالله  ) ديگران را بزرگتر از انچه که هستند فرض کرده است و تصور ميکند. ولی معترفم که بايد در رفتار و سلوک جانب اعتدال را داشت. و ادب هر مقام را دانسته و فاعل به آن آداب باشيم که هر چيزی در اين دنيا ادب و مرتبه خود را دارد. و ما گر حفظ مراتب نکنيم زنديقيم!

     گاهی بذهن آدمی ميايد که اگر بخواهيم راست راستی بدتر از خود را يافته و نزد خدا شاهد خوبی خويش بياوريم، ميبينيم که در طول تاريخ ديروز و امروز و فردا نيز نميتوان حتی سگ گر گفته ای را شاهد کنی . جائی که خدای نسبت به لعنت بر شيطان غيرت دارد ، ديگر چه جای غرور؟!!( نوشته  از دفتر خطور که در سال ۷۹ آنرا برشته تحرير در آورده ام)

                                                                               محمود زارع

                                                                                 ساري 79

                                                                                                                                             

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

تخصص در بكارگيري عمر

تخصص در بكارگيري عمر

در بعضي اوقات فكر ميكنم عمري كم دارم. يعني عمر آدمي كوتاه است و خيلي زودگذر! با اين عمر كم شايد آدم نداند كه چكار كند. عمر از اينجهت به مثابه يك سرمايه است . بكارگيري اين سرمايه تخصص ميخواهد بدبختانه (؟!!). و يا شايد هم خوشبختانه مقداري از اين سرمايه براي كسب تجربه بكار ميرود. في المثل شما از ابتداي كودكي تا نوجواني و حتي جواني و... را سرمايه گذاري عمري حساب كنيد. واي كه اين سرمايه گذاري هم هميشه بدست خود آدمي نيست. ديگران هم براي آدم تصميم ميگيرند كه چوپانمان كنند و يا صنعتگر؟! نقاش يا خواننده؟! ولي عمر كوتاه است . دارم فكر ميكنم كه بهتر است اين چند روز را براي ... سرمايه گذاري كنم. عبادت . عشق . ميتواند آدمي را از خسران عمر بربادرفته برهاند!
فكر كردن باين موضوع ضمن اهميت والا . آزار دهنده هم هست. دهها هزار سال . ديگر هم عمر داشته باشيم ولي ندانيم كه چرا ميخواهيم و چگونه بگذرانيم . بود و نبودمان مساوي نيست؟!!

                                                                                              محمود زارع

                                                                                                  ساري


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

بهتره لال بشيم تا اينکه ...

بهتره لال بشيم تا اينکه ...( شما رو بخدا اينو بخونيد و نظر بديد)

  • زمانی ميرسد، گاهی ،لحظه ای که چيزی بذهن خطور ميکند که اين چيز شکل خاصی از آن در ذهن تجسم و يا حتی تجسد مييابد. عمری با آن بودی، حتی در آن ، لحظه به لحظه در فکرش، ابزار زبانت بود، واژه بيانت و اصطلاح لسانت بود، فکر کردی خيلی ميدانی، نه ، فکر نميکردی خيلی ميدانی، بلکه بطور طبيعی نيازی احساس نميکردی که اين و يا آن ، طور ديگری هم معنا دهد، يا عمق بيشتری هم داشته باشد. بقول معروف- البته چندان معروف هم نيست- علم مطلق درست بمانند جهل مطلق موجب سئوال نميشود( يصح سکوت عليها - نميدانم درست نوشتم يا نه- ) فرقی نميکند ، علم مطلق در آن طرف خط دايره که اول خط دايره است با جهل مطلق که در انتهای خط دايره هست، در يک نقطه با هم مماس ميشوند. درست مثل هم گويا اصلا يکی ميشوند. ظاهرا فرقی ندارند که علم مطلق همان جهل مطلق هست؟!! زيرا در فلسفه دايره گونه که ظاهرا درست ترين فلسفه هاست ، نقطه و مکان آنها يکی است ( ولی توجه و تامل داشته باشيد که جهت آنها متفاوت است !!!) در بعضی ها هم که جهتش متفاوت نيست. ديگر خيلی دارد فلسفی ميشود و يا شايد هم سفسطی - بالاخره - که البته بالابتدائه هست نه بالاخره ( چون همينجوری قلم خودش عادت کرده که برای انفصال انداختن يا تمام کردن موضوعی که همان شروع کردن موضوع جديد است ، کانال عوض کردن است ، اين واژه { که فارسی را پاس نداشتيم } اين کلمه يا اصطلاح را ، خودش ، ناکس بی اجازه مينويسد. بالاخره ، البته منظور بالاخره مطلب قبلی است و يا در واقع استارت مطلب جديد.
    ..... من اصلا نميتوانم پارسی را پاس بدارم- استارت؟!- خوب تا ديسکانکت نشدم بخش اول را تمام کنم - که البته شما مثل خود من نتوانستيد متوجه شويد که چه نوشتم و موضوع چه بوده و ...
  • ...بعله! داشتم میگفتم که : درست مثل تعارفات که نمیدانند چه بگویند، خجالت میکشند ويا خجالت را ميکشانند برخ آدمی و هی ميگويند: خوب...! حالت چطوره ؟ بچه ها خوبند -حالا بچه نداری بماند - ديگه چه خبر؟ و قس عليهذا.... خدا پدر ادبيات(چی ) ها را بيامرزد.درست مثل مرز مشترک علم و جهل مطلق که اگر هندسه چی ها دايره را رسم نميکردند ما چطور ميتوانستيم ثابت کنيم که اول همان آخر است و آخر همان اول! که در بعد ادبياتی آن ، آنهم از نوع ژورناليستی ( که نميدانم معنای درست آن چيست ، همينطوری خوشم آمد و نوشتم، ژورناليست! اصلا حرف ژ حرف خوش تیپی است و فارسی هم که هست ...) ميگويند، وقتی گريه به حد اکثر خودش رسيد، خنده ميشود و بالعکس. چی داشتم مينوشتم؟ آری مينوشتم که گهگاهی مانند ابرهای تندروی سبک، لحظاتی مفهوم جديدی از يک موضوع يا واژه در ذهن تداعی يا خطور ميکند که ديدگاه و بينش و دنيای آدم را تغيير ميدهد و متحول ميکند.
    وقتی هم که نميتوانی خوب آنرا توضيح و شرح دهی ، ميگوئی: يدرک و لا يوصف است.... مثل عشق است که درک شدنی است ولی وصف شدنی نيست.... يکدفعه ميبينی که چقدر عمر هدر دادی و آب در کوزه داخل خانه را نديدی و در سماوات ميگشتی . پس ميگويم که يک بار ديگه نگاه کن - اصلا دوباره نگاه کن- کم توجهی نکنيد به اين دوباره نگاه کن! تازه بخود همين هم دوباره نگاه کن! يا بقولی سبک نويسندگی مرحوم آل احمد : نيگاه کن! البته ميتوان ادبيات چی های شعر سپيد و سياه و قهوه ای و نيموائی و نوئی و... گفت که : بنگاه! دقت کن بنگاه را نميگويم که مستاجری و موجری تداعی شود. نه بابا ، اين واژه از سر سيری ساخته شده است!؟! بنگاه ! بخوانيد( به-نه-گاه) يعنی نگاه کن! چرا به جوان توصيه کردم که بيش از سه بار نگاه کند؟! جسارت نشود، قصد نداشتم که به ساحت مقدس اين قشر وفور يافته (و البته وافور يافته!) مملکت بدوش گرفته ، بيکار را اهانتی برود! ابدا. يعنی من مثل قديمی های فناتيک( اين واژه را هم خوب نميفهمم ولی اشکالی ندارد، می نويسم و می چاپانم توی جمله های بيمعنی . شايد کلاس کار را بالا ببرد، هدف هم همين است که يک جوان بيکار دارد ميخواند البته در پای چرس و بنگ و ... که کله اش اين روزها گرم است از اينها ، بخواند و بگويد : به به واقعا اين آقای زارع نويسنده با کلاسی است . جلال آل احمد ديگه قديمی شده حتی رفته روی دست ....! که نه لااقل اين ... چرندنويس مطبوعاتی را ديگه حتما رويش را کم کرده است . بارک الله . الحمدلله همشهری هم که هست و الحب الوطن من الايمان ( بخوانيد من الاينان ) ! اهل منطقه هم که هست . بگذريم . وقتی پای مباحث کلان مملکتی ميشود ميگويند اين وزير وزراء تا نوک بينی شان را هم بيشتر نميبينند . الان بايد جهانی فکر کرد، فرامنطقه ای، فراجناحی، فرافراهی و اين واژه اين روزها مد شده و کلاس می آره، درست مثل زنجيره ای هايش!...
  • ... درست مثل زنجيره ای هاش، مطبوعات و شکايات زنجيره ای ، بدنبال قتلهای زنجيره ای و ... ( اين مطالب را در سال اوايل ۷۹ نوشته بودم) خوب ديگه مهم کلاس است. منظور کلاس معرفت عالی در مباحث بيهوده؟! وقت پرکن سخت، چشم کورکن، دانشگاه و کالج ، نيست که بحمدلله اينجا هم ادبياتی ها مشکل ما را حل کردند که
    از مدرسه بيرون نشد هيچ صاحبدلی
    ويران شود اين خرابه که دارالجهل است.

    اين ورق هم که نوبرش را آورده ، هی غش ميکند به سمت چپ خود در جهت خلاف ميلم ميل ميکند. هی فشارش ميدم که روی کاغذ قبلی بند شود تا من راحت هم سيگارم را با يک دست بکشم و هم با دستی ديگر بنويسم... حالا هی بالا ميآيد و ميخواهد برود سمت چپ دفتر روی کاغذ صاف و سفيد! ناقلا را ببين انگار عقل دارد و ميداند که ... بين ... و ... با نوع ديگه اش تفاوتهائی است! حالا کارش بجائی رسیده که ما را هم عصبانی میکند و از مرز ادب دارد خارج میکند. خوب کاغذ صنایع چوب و کاغذ مازندران - ساری- که دیگه چه انتظاری؟!!
    انگار زیر صفحه قبلی اش فنر گذاشته اند هی میخاد بچرخد بر خلاف طبع لطیف و نازک تر از گل ما. اینهم تراژدی بزرگی است! چی؟! همین دیگه . که آنچه می خواهی نمیشه و آنچه که نمیخواهی هی میشه ...
  • ... داشتم ميگفتم که اينهم تراژدی بزرگی است که : آنچه را ميخواهی نشه و درعوض هر آنچه که نميخوای بشه!  هی بشه ! يکی از من پرسيد:- در مورد حفاظت از بچه اش که به بازی فوتبال کارمندی آورده بود- اين بچه را کجا بگذارم که توپ بهش نخوره؟! گفتم پدر آمرزيده اين ديگه در کشور ما زياد فکری نداره ! خوب ببر بگذار وسط دروازه تيم مقابل ( حريف) و مطمئن باش که صحيح و سالم ميماند. چون يک توپ شايد هم داخل دروازه نرود! و بچه ات سالم خواهد ماند. تنها راه سالم ماندن از خطر حتی در ميدان تيراندازی ، رفتن و نشستن در وسط نقطه هدف و سيبل که اصلا اتفاق هم نمی افتد در هر هزار تا تيری يکی هم به خال سياه و هدف بخورد!! ولی حالا برو يک گوشه ای سنگر بگير و دراز بکش برای حفاظت! از هر يک تير، دوتايش به سمت تو زوزه کشان می آيد. با يک تير در اين مملکت دو و بلکه اهداف بيش ...
  • ..... بلی! در اينجا حتی چند هدف را ميتوان با يک تير زد! ابتدائی ترين راه اثبات آنکه تير کمانه ميکند و پاره ميشود و تکه تکه و تقسيم ميشود و يکی بسمت کله ات يکی هم بسمت فک و گردنت و... بلی برادر برای در امان ماندن درست و صاف و راست برو جای سيبل هدف تيرانداز بنشين. پناهگاه امنی است . برو به سمت هدف چون کمتر تيری يا کاری در اين مملکت به هدف می نشيند!.... در ادامه مبحث قبلی از اين توضيحات اضافه که بگذريم ، اين بود که جوانی را در زبان مازندرانی ميگويند : جاهلی! البته من منظورم اينست که تو عمر درازتری داری و وقت داری تازه بيکاريت هم رفع ميشه ! پس چندباره بخوان تا به کنه و عمق و گنج مطلب دست يابی. آری بخوان و بخوان و نگاه کن و دوباره و چند باره و... مثل همين امروزی های ما نه. که از روی نافهميدن!! دوباره نگاه نگاه ميکنند!!! خلاصه يا بالاخره اينکه:
    داشتم ميگفتم که ( يعنی ميخواستم بگويم که) دروغ، از ساعت شروع اين مطلب ، معنی و مفهوم خاصی برايم يافته است که نه ميتوانم برايتان بنويسم، يعنی عرضه اش را ندارم. اين تنها باری بود که خواستم يک سبک خاص نويسندگی را تمرين کنم، ديدم نشد. خيلی غلط در می آيد. حتی خودم وقتی بخواهم بلافاصله دوباره آنرا بخوانم، به ته ته په ته می افتم. اصلا قواعد و دستوری ( نمره صفر) رعايت نشده است. يکسره پارازيت پرانتزی.
    ... الآن شبکه
    ۳ دارد فوتبال مسابقات مقدماتی نوجوانان آسيا را بين قزاقستان و قطر پخش ميکند. اصلا استقبالی از سوی مردم نشد. واقعيت اين است که مردم و جوانان ديگر فريب نمی خورند بويژه آنکه کمترين نشاطی در بين مردم نيست.....(چرا)؟؟!... مردم ايران بقول وزير آذربايجانی که اخيرا گفته بود : مردم ايران بی نشاط و غمزده هستند. واقعيت هم همين است. الان مملکت شده بکام چاپلوسان، به به زدن دور وبر بعضی از مسئولين که متاسفانه آنها هم بدشان نمی آيد و اعتراضی به اين چاپلوسی ها هم ندارند ... مردم را تا مرز بعضی از پشيمانی ها دارد پيش ميبرد. ( والله از راديو بيگانه تاثير نپذيرفتم و اصلا گوشش نميدهم و وقت و حوصله اش را نداشتم )!!!
    در مورد دروغ بود که داشتم و خواستم بگويم که
    بهتره لال بشيم تا اينکه دروغ بگوييم!!
    الخرس خير من الکذب
    گنگ و لال بودن،بهتر از دروغ گفتن است.
    حضرت علی ع
    چرا دروغ ميزنند، عده ای اصلا شايستگی بيشتری را برای دروغ شنيدن ، ندارند. چون اگر راستش را به آنها بگوئی همه چی را خراب ميکنند، حداقل برای صداقت و راستگوئی طرف هم ارزشی قائل نميشوند.
    دروغ را عده ای عملا دوست دارند. لذا خود باعث ترويج و گرمی بازار دروغ ميشوند، اينان گناهشان و جرمشان از دروغگويان بيشتر و عميقتر است. عده ای هم ديگر آنقدر دروغ برايشان عادی شده که ديگر هيچگونه حساسيتی را هم نسبت به دروغگوئيشان ندارند. بقول معروف دروغگوئی شده مثل آب خوردن! اين گروه برای رستگاری ديگر نياز به به يک انقلاب دارند و...
    راستی چرا دروغ شايع است؟ مهمترين دليل اين است که اين کالا خريدار داشته و مهمتر اينکه کاربردهای زيادی هم در اين سيستم موجود دارد! حالا نميدانم اين مطلب سياسی ميشود يا نه . و آن اينکه آيا اين فرمول که حاکی از روايتی از معصوم ع است را ميتوان گفت که :

الناس علی دين ملوکهم
مردم به سيره و روش و يا خصلت حاکمان خود ، مشی و اخلاق و منش خواهند داشت.
از طرف ديگر ، عدم تاثير و عدم کارآئی بيان حقايق در دستيابی به هدف در اين مملکت، آيا باعث ترويج دروغ هست؟!! کار به واقعيت موجود مملکت نداريم ولی جواب مثبت است يعنی اگر چنانچه حقيقت کالائی باشد که خريداری نداشته باشد، خود بخود در حاشيه رفته و منزوی ميشود.
يک موضوع جالب را در انتها عرض کنم که : تعداد قابل ملاحظه ای از مردم با علم به اينکه بطور طرفينی به همديگر دروغ ميگويند و در آن واحد دارند دروغ ميشنوند و اين را نيز ميدانند، به طرف خود نيز با دروغ پاسخ ميدهند، هم دروغگو ميداند و هم دروغ شنو!!! اين ديگه چه صيغه ای است؟ بدون رودر بايستی و شرم وحيائی چشم در چشم هم بهم دروغ ميگويند حتی بدون اينکه کمترين عرق شرم بر صورت آنها بنشيند! پس بهتر است که آدمی گنگ و لال شود تا اينکه دروغ بگويد...
با عرض پوزش ، مطالب از دفتر خطور سال
۷۹ بوده است و اون اوايل و قسمتهای پيشين مباحث را خودم هم درست نفهميدم که چی نوشتم ...                    

محمود زارع از ساري

Mahmood.zare@gmail.com

http://www.bahoo.blogfa.com

                                                               

 


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

استفاده ابزاری از...

استفاده ابزاری از...

     * نميدانم کجا خواندم و که بود ولی احتمالا ميگويند روزی يکی از عرفاء - شايد بايزيد بسطامی بود درست نميدانم- در مسيری ميگذشت. در گوشه ای ديد يکی بر در مسجد نشسته با صوت حزينی هم قرآن ميخواند تا مردم را به رقت آورده و در کاسه او پولی بريزند.( گدائی) . بايزيد از کنارش بدون اينکه التفاتی نمايد بگذشت. در چند قدم آنطرفتر در سر چهارسوقی ، تار زنی را ديد که داشت تار مينواخت و بوسيله آن ميخواست که مردم در کاسه او پولی برای امرار معاش بريزند. عارف نامی، ايستاد و التفات ويژه ای و هبه مالی قابل ملاحظه ای هم به تارزن داد. مريدان ( شايد با تعجب) علت جويا شدند! بايزيد در پاسخ گفت : اولی را با دومی تفاوت بسيار است و بود. و ادامه داد که : اگر شما گرسنه و محتاج باشيد و نانی هم در بالای رف(طاقچه) ای بلند باشد بطوريکه دستتان بآن نان نرسد تا سد جوع کنيد ، برای دست يابی به نان چه ميکنيد؟ هر يک چيزی گفت. بايزيد گفت: حال مرد اولی که بر درب مسجد قرآن همی خواند تا پول از خلق الله بستاند ، حال کسی را ماند که برای گرفتن آن نان بالای طاقچه، العياذ بالله ، قرآن را زير پا قرار داده تا دستش فراز گردد و به نان برسد. و دومی اين نکرد و برای حصول نان، آلت موسيقی بزير پای نهاد تا نان بستاند. حکايت اولی حکايت اهانت به کتاب الله و حرمت شکنی و تقدس زدائی است.حکايت دومی ، حکايت صدق و راستی و بی شيله و پيله گی است.

     البته تعبيرات از من نگارنده است و نقل به مضمون شده است. حال آنانی که با سوء استفاده از مقدسات ، آنها را ابزار کرده يعنی استفاده ابزاری از مقدسات به نفع منافع شخصی و جناحيو.. که بعد از انقلاب بازار گرمی هم از سوی افرادی خاص پيدا کرده است . خدای رحم کناد.

محمود زارع از ساري

Mahmood.zare@gmail.com

http://www.bahoo.blogfa.com


سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384 |

 

GoldQuest

 

بنام خدا

چندي است كه بحث گلد كوئيست در كشور داغ شده است. مدتي قبل يكي از آشنايان كه در حال تحقيق و يا شايد هم عضويت در اين مجموعه بوده ، مسائل و توضيحاتي را براي من داده بود كه انگيزه اي براي من شده است تا در اين باره تحقيق بيشتري بنمايم.

بنا براين فعلا بعنوان اولين اقدام ، به وبلاگي برخورد كردم كه با نظر منفي در همين خصوص مطالبي را كه زياد هم ميباشد ، قرار داده بود. بجهت رعايت امانت عينا و بدون هيچگونه كم و كاستي تمامي مطالب آنرا اينجا آورده و قضاوت را به خوانندگان واميگذارم. البته اينجانب نيز در حال تحقيق بيشتري ميباشم كه بمحض دريافت اطلاعات يا نتايج جديدتري قطعا آنرا در همين صفحه نقل خواهم كرد.

همانطوري كه عرض كردم اينجانب فعلا در اين باره نظري نميدهم ولي .... تا بعد!!

                                                                                                         محمود زارع

                                                                                                         فروردين 84

                                                                                                           ساري


چهارشنبه، 5 اسفند، 1383

 

هرگونه فعاليت تجارى گلدکوئيست غير قانونى است

شركت گلدكوئيست براى جلب رضايت شاكيان خود و ضرر وزيان دولت مبلغ يك ميليون دلار به صورت اقساط پرداخت مى كند. جمال كريمى راد سخنگوى قوه قضاييه درخصوص پرونده شركت گلدكوئيست گفت: شركت گلدكوئيست جهت فعاليت قانونى خود درايران درخواستى را مطرح كرده اما هنوز مراحل رسيدگى به اين درخواست طى نشده وبنابراين تا موافقت رسمى با اين درخواست هرگونه فعاليت تجارى شركت غير قانونى است. وى گفت: به دليل حجم زياد شكايت هايى كه درشهرستانها مطرح است وعدم امكان پيگيرى اين شكايات درتهران دادستان كل كشور براى بازپرس شعبه سوم دادسراى كاركنان دولت ابلاغ ويژه درخواست كرده است تا شكايت كليه مالباختگان دريك مرجع قضايى رسيدگى شود. وى درباره فعاليت دفتر شركت گلدكوئيست در تهران گفت: نمايندگى اين شركت فقط براى پرداخت خسارت شاكيان كه در دادسرا تشكيل پرونده داده اند درتهران فعال است و اجازه هيچگونه فعاليت تجارى را ندارد. كريمى راد درخصوص پرداخت خسارت به شاكيان گلدكوئيست گفت: چندى قبل مسؤولان شركت گلدكوئيست با هيأت ايرانى ديدارى داشتند و درآن جلسه تعهد كردند جهت جلب رضايت شاكيان خود و ضرر و زيان دولت مبلغ يك ميليون دلار به صورت اقساط پرداخت كنند. آنها قسط اول را كه ۵۰ هزار دلار است به سپرده دستگاه قضايى واريز كرده اند. وى ياد آور شد كه شاكيان مى توانند جهت اطلاع از چگونگى پرداخت خسارات به دادسرا مراجعه كنند.

منبع: روزنامه ايران مورخ پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۳  کليک کنيد ...

 

ضمنا لينک زير با عنوان «گلدکوئيست يک فعاليت غير قانوني» را نيز ببينيد که خارجيها نوشته‌اند. البته از نوع خارجیهایی که مارا نميشناختند و حقوق بگير دولت ايران هم نبوده‌اند. (بهتر است بدانيد scam يعنی فعاليتهای غيرقانونی جهت کسب پول و درآمد)

 http://www.mouthshut.com/review/GoldQuest.com-54567-1.html

اين هم به نقل از سايت كلاهبرداری زنجيره‌ای (برديا):
MLM به معنی Multi-Layer Marketing و watchdog هم که مستحضرید به چه معناست، پس با توجه به لینک معرفی سایت: http://www.mlmwatchdog.com/About_RodCook.html
مطلب مربوط به
GoldQuest را از لینکی از همین سایت ببینید: http://www.mlmwatchdog.com/Archives2002_1.html#TOP

¤ نوشته شده در ساعت 20:45 توسط وطن پرست

 

سه شنبه، 15 دى، 1383

 

استفتا از مراجع اسلام در خصوص گلدکوئيست و سيستمهای شبکه‌ای

ليست استفتاهای انجام شده از مراجع عاليقدر و شماره‌های تماس دفتر اين مراجع جهت چك كردن صحت مطالب

توجه: جهت ديدن استفتاها به نرم افزار Acrobat Reader نياز می‌باشد.

  1. استفتا از حضرت آيت الله خامنه‌ای در خصوص گلدكوئيست (مکاسب) كليك كنيد ...
  2. استفتا از حضرت آيت الله مكارم شيرازی در خصوص گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  3. استفتا جعلی منسوب به آيت الله مكارم شيرازی  - ۱                 كليك كنيد ...
  4. استفتا جعلی منسوب به آيت الله مكارم شيرازی  - ۲                 كليك كنيد ...
  5. استفتا از حضرت آيت الله مكارم شيرازی در خصوص گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  6. استفتا از حضرت آيت الله مكارم شيرازی در خصوص گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  7. استفتا از حضرت آيت الله مكارم شيرازی در خصوص موارد مشابه گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  8. استفتا از حضرت آيت الله مكارم شيرازی در خصوص گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  9. استفتا از حضرت آيت الله فاضل لنكرانی در خصوص موارد مشابه گلدكوئيست    كليك كنيد ...
  10. استفتا از حضرت آيت الله فاضل لنكرانی در خصوص گلدكوئيست    كليك كنيد ...
  11. استفتا از حضرت آيت الله فاضل لنكرانی در خصوص گلدكوئيست    كليك كنيد ...
  12. استفتا از حضرت آيت الله سيستانی در خصوص گلدكوئيست    كليك كنيد ...
  13. استفتا از حضرت آيت الله صانعی در خصوص  گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  14. استفتا از حضرت آيت الله صافی گلپايگانی در خصوص  گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  15. استفتا از حضرت آيت الله نوری همدانی در خصوص  گلدكوئيست   كليك كنيد ...
  16. استفتا از ‌الشيخ مولانا محمدقاسم قاسمی         كليك كنيد ...

دفتر آيت الله خامنه‌ای

تهران: ۶۴۴۱۱ (پنج رقمی)

دفتر آيت الله فاضل لنكرانی

تهران: ۳۱۲۲۶۵۵ - ۳۱۳۷۶۶۷

قم:    ۷۷۱۷۸۷۱

دفتر آيت الله مكارم شيرازی

تهران: ۷۵۱۲۲۴۱ -۷۵۱۲۲۴۲

قم:     ۳ - ۷۴۳۱۱۰

دفتر آيت الله نوری همدانی

تهران:  ۳۱۳۷۱۹۴

قم: ۷۷۴۱۸۵۰

دفتر آيت الله سيستانی

تهران: ۵۶۲۲۹۲۳

قم: ۱۸ - ۷۷۴۱۴۱۵

دفتر آيت الله صافی گلپايگانی

قم: ۷۷۱۵۵۱۱

دفتر آيت الله صانعی

قم: ۷۷۴۴۰۱۰

¤ نوشته شده در ساعت 12:28 توسط وطن پرست

 

سه شنبه، 15 دى، 1383

 

خريد از گلدکوئيست همچنان تخلف محسوب مي شود

 کريمي راد مي گويد: بهتر است مردم قبل از گرايش به چنين فعاليت هايي به صورت جامع و مانع از کم و کيف آن مطلع شوند و بسادگي خود را در معرض چنين کارهايي قرار ندهند. به گفته سخنگوي قوه قضاييه تفاهم نامه اي با شرکت گلدکوئيست به امضا رسيدکه براساس اين تفاهم نامه اين شرکت متعهد شده است در مقابل فعاليت سايت مادر خود در ايران ، در کشور ما کالايي نفروشد.

شادابي با اعلام اين مطلب مي افزايد: براي مقابله با چنين شرکتهايي برخوردهاي قضايي کافي نيست و در اين ميان نهادهاي ديگر از جمله مجلس مي توانند وارد عمل شوند و لايحه اي را تنظيم کنند که براساس آن تکليف چگونگي فعاليت اين شرکت ها مشخص شود.

به عقيده او شرکتهايي مانند گلدکوئيست به دليل مشخص نبودن وضعيت فعاليت
اين گونه شرکتها بدون مجوز در کشور فعاليت مي کنند و بعد از اين که افتضاح چنين فعاليت هايي رو مي شود ، دستگاه قضايي با عده اي شاکي روبه رو مي شود که بر اثر ناآگاهي يا جذابيت هاي ظاهري چنين فعاليت هايي به آن متمايل مي شوند و بعد از ضرر و زيان طلب خسارت مي کنند.

منبع: روزنامه جام جم - يکشنبه 12 دی ماه 1383  - کليک کنيد ...

¤ نوشته شده در ساعت 12:27 توسط وطن پرست

 

يكشنبه، 13 دى، 1383

 

پليس ۱۱۰

مقامات قضايي از مردم خواسته اند، چنانچه فردي با مراجعه به آنها قصد تبليغ و معرفي شركت گلدكوئيست و تشويق به خريد از اين شركت را داشت، فورا مراتب را به دادسراي عمومي انقلاب تهران اعلام و يا ازطريق پليس 110 گزارش كنند

منبع: روزنامه كيهان - پنج شنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۳

¤ نوشته شده در ساعت 11:21 توسط وطن پرست

 

پنجشنبه، 10 دى، 1383

 

يك خواننده عزيز به نام TARA سوالي درباره فعاليت يك سايت مشابه گلدكوئيست در ايران مطرح كردند ، از ايشان درخواست شد موضوع را تشريح كنند.پس از بررسي برخي جوانب شرحيات توسط كارشناسان متن زير براي درج آماده گرديد:

 

به نام خدا

جناب تارا سلام

از حسن نظرتان متشكرم.اينكه نحوه فعاليت مورد نظر را براي نقد مطرح كرديد نشانه اهميتي است كه براي نوع و شكل فعاليت قائل هستيد و از اين بابت تقدير و تشكر ما را پذيرا باشيد.

در اولين متن سوال ، به شلكي نگران ، فعاليت مد نظر را با گلد كوئيست مقايسه نموديد.جهت نقد اين موارد بايد از ديدگاههاي متفاوت به آنها نگريست و مطالب را مورد مداقه قرار داد ، مثلا:

  1. در متن قانون چه پيش بيني شده است؟
  2. بيان شرع چيست؟
  3. عواقب فرهنگي ، اجتماعي و…براي مردم و كشور و سود و ضررهاي مترتب آنها در اثر ترويج يافتنشان كدامند؟

 

به نظر مي آيد اين نوع فعاليتها داراي چند بخش با عملكرد ظاهرا مجزا باشند، شامل :

  1. دريافت خدمات يا كالا ، بدون عضويت
  2. دريافت خدمات يا كالا ، با عضويت

        و در شكل دوم :

2-1. عدم توسعه شبكه و عدم دريافت پورسانت توسط شخص عضو(استفاده از تخفيف و تسهيلات)

2-2. توسعه دادن شبكه و دريافت پورسانت عضو

 

اما از منظر قانون به راحتي مي توان از مراجع حقوقي ذيصلاح مشاوره گرفت و با استعلام از مراجع قانوني ذيربط از صحت و سقم اين فعاليتها آگاه شد.لازم به توضيح است كه بر اساس تصويب قانون تجارت الكترونيك ، انجام هر گونه عمليات الكترونيكي بدون مجوز در كشور غير قانوني است.

نكته حائز اهميت ، تشابه اين فعاليتها در شيوه بازاريابي و دريافت پورسانت است كه به آن اصطلاحا بازاريابي شبكه أي نيز مي گويند.به ابن نوع بازاريابي در واقع MULTI_LEVEL MARKETING يا PYRAMID SELLING گفته مي شود،اينها فقط نوعي از به اصطلاح بازاريابي بوده و نمي توان به آنها تجارت الكترونيكي گفت.اين بازاريابي هاي تقلبي منافع حتمي شركتها را در نظر دارند (به اين قيمت كه هميشه عده أي متضرر باشند). لازم به توضيح است كه بازاريابي شبكه أي در سال 1921 توسط يك كلاهبردار آمريكايي به نام پونزي ابداع شد ولي پس از مدتي دولت آمريكا براي مقابله با تبعات آن ، قوانين جديدي تصويب كرد و بعضي را به حبس محكوم نمود ( در 22 مارس سال 2000 در كليولند ايالت اوهايو ).زمان ابداع تجارت ( يا كلاهبرداري)  شبكه أي بسيار زودتر از توسعه شبكه هاي كامپيوتري و مخابراتي است ، لذا نمي توان آنرا زاييده تجارت الكترونيكي دانست.

تجارت الكترونيكي ، بسيار زيبا و پاك است ولي متاسفانه آلودگي هايي در بازاريابي ، چهره آنرا غبار آلود كرده است.فرض كنيد يك نفر با قصد كسب درآمد ، از اين مؤسسه ها يا سايتها يا شركتها چيزي بخرد تا او نيز سهمي ببرد. بنابه نظر مؤسسان و بانيان اين امور ، او مي تواند ديگر هيچ كاري نكند اما پولدار شود (بدون كار كردن پولدار شود). در فتاوي صادره از سوي مراجع عظام ، انواع فعاليتهاي مشابه داخلي و خارجي غير مجاز بوده و به صراحت آمده كه شايسته شما عزيزان نيست كه آلوده آن شويد ، و بر مؤمنين لازم است از اين امور اجتناب كنند. بديهي است، وجود نقاط ضعف يا ابهام در قانون يا تاخير مبادي قانوني در برخورد با اين موارد را نمي توان به حساب سلامت اين گونه فعاليتها گذاشت. همچنين ، هر از چند گاه اين قبيل فعاليتها رايج و كم كم يا سريعا منسوخ گرديدند ، مثل پنتاگونو ، گلدن كارت ، پارادايس طلوع ديده ، مهر كارت ، توس كارت ، سياتل و اكنون مشاهده مي شود كه به دلايل موثق حتي قويترين شبكه ها (در قالب گلدكوئيست) در كشور در هم شكسته شده اند.

اگر همه مردم دلال شوند چه اتفاقي مي افتد؟ بارها شنيده ايم كه غربي ها ، حتي ژاپني ها و كره أي ها مي انديشند چه كنند تا توليد ملي و ارزش افزوده كالا و توليد سرانه كشورشان افزايش يابد. ايكاش ما هم اينگونه فكر كنيم. تجارت الكترونيكي به عنوان  ابزار ، با افزايش توليد و فعاليت سالم مخالفتي ندارد ولي كاربرد ناصواب اين ابزار مي تواند آسيب زا و مخرب باشد. در صورت بكار گرفتن صحيح ابزار تجارت الكترونيكي ميتوان توليد ثروت كرد و حتي اشتغال زا بود ( بطوريكه موافق با اخلاق ، وجدان ، عدالت ، وقانون و شرع باشد) اما دامنگير شدن اين امور تقلبي اقتصاد را بيشتر تورم زا كرده و يكي از عوارض آن ، اينكه كسب درآمد از راههاي كاذب و حتي نامشروع تبديل به ارزش مي گردد.

مطالعه بيشتر مطالب سايت ، و روزنامه هاي خمهوري اسلامي مورخ 12/11/79ودنياي اقتصاد مورخ 15/2/82 و 20/2/82 و كيهان مورخ 1/4/81 را پيشنهاد مي كنم.همچنين متن استفتائات صورت گرفته در سايت موجود بوده و براي پيگيري بيشتر ، شماره تماس دفاتر مراجع عظام نيز ذكر شده است.

 

موفق باشيد

¤ نوشته شده در ساعت 23:59 توسط وطن پرست

 

دوشنبه، 7 دى، 1383

 

جوابيه آقای دستاويز

چندي پيش شخصي با نام آقای دستاويز نامه اي را با مضمون زير براي ما ارسال كرده بود كه لازم ديديم پاسخ اين سايت را به همراه اصل نامه در سايت قرار دهيم تا همگان با منطق كوئيستي آشنا شوند. جهت روشن شدن بيشتر ادبيات كوئيستي نامه اين دوست عزيز را به صورت كامل نقل ميكنيم و پيشا پيش از خوانندگان محترم به خاطر اينكه مجبور به درج چنين كلماتي در سايت هستيم پوزش ميطلبيم.

 

 

آقای وطن پرست عزيز

نميدونم چرا هی بحث مراجع عظام رو ميکشيد وسط! به نظر من اين کار شکستن هرچه بيشتر حرمت اين حضراته! ما يه آدمه فوق ليسانس و دکتر رو که ميخوايم پرزنت کنيم ۲ ساعت خودمونو جر ميديم تا طرف بفهمه سيستم چطوريه اونوقت يه پيرمرد ۹۰ ساله چطوری با يه کاغذ ۲۴ سطری پی به جريان کار ميبره؟ جناب آقای لنکرانی و مکارم شيرازی يه بار گفتن اشکالی نداره بعد دوباره مثل اينکه بهش گفتن بايد بگی حرامه و ايشون هم گفتن حرامه! اگه استدلال شما عقلانيه حساب اين پير مردهارو جدا کنيد!

خدا خيرتون بده!

 

 

پس از دريافت نامه الكترونيكي مزبور مطلب را با تني چند از دوستان فرهيخته در ميان گذاشته شد كه ماحصل آنها در متن ذيل درج گشته است :

 

به نام خدا

با سلام به دوست ناشناسم

در پاسخ به فرمایشات جنابعالی عرض می کنم:

 

اول اينكه مطرح کردن نظر مراجع محترم دست کم دو دلیل می تواند داشته باشد؛ یکی اینکه چون هر عمل ما در دنیا به حکم عقل بالاخره یک حکم شرعی دارد بسیاری از مسلمانان  بر خود لازم می دانند که در زندگی خود به احکام الهی از جمله حلال و حرام توجه کنند و تلاش دارند تا لقمه نامشروعی وارد سفره ظاهر و باطن زندگی خود نکنند. برخی از این جماعت، خود در امر شناخت احکام تکلیفی دین تخصص دارند و برخی همان طور که در دیگر امور به متخصص رجوع می کنند، در این مورد نیز به متخصص این مسایل که همان مراجع محترم هستند مراجعه می کنند.

 

دوم اینکه اگر شما در مقام ابلاغ و تلّقی ( بیان کردن و آموختن ) به اصطلاح سیستمتون و آقایان لیسانس و فوق لیسانس و دکتراتان در مقام قبول و گیرایی دچار ناتوانی  هستید و هستند ، این مطلب نمی تواند نافی فهم بزرگان از 24 سطر کاغذ که مغز مطلب را در آن گنجانیده شده ، باشد .

 

سوم   اینکه  طبیعی است که دوستان فوق لیسانس و دکترا را هم خیلی راحت  نمی توان فریفت و کلاه گشاد عضویت در گلد کوئست را سرشان نهاد . مشگل شما در پروسه تفهیم سیستم که به ؟؟؟ خوردن حضرتعالی و دوستانتان ( البته با عرض معذرت و به فرموده خودتان) می انجامد اینجاست .

 

دلیل این که امثال شما برای توضیح این بازی باید در مدت 2 ساعت آن بلا (!) را سر خودتان بیاورید این است که هدفتان تحمیق و فریب طعمه است و به همین دلیل باید با بیان انبوهی از نکات مربوط و نامربوط وی را آن چنان گیج کنید که متوجه اصل داستان نشود.  در حالی که برای مشخص شدن حکم شرعی این به اصطلاح بازاریابی از نظر اسلام  فهمیدن نکات اصلی کافی است.

 

برایتان مثال می زنم. فرض کنید حضرت عالی قصد دارید طی یک برنامه کاملاً حرفه ای بانکی را بزنید. در این صورت باید ساعت ها نقشه و روش کارتان را برای همکارانتان توضیح دهید ولی برای این که مشخص شود حکم شرعی این کار چیست فقط کافی است بدانیم این عمل دست اندازی و تصرف مال غیر بدون اذن و اجازه آنهاست تا صورت مسئله کامل شود و نتیجه ( این عمل سرقت است و سرقت حرام است) از ادلّه شرعی استخراج شود.

 

نکته چهارم اینکه، در میان مراجع عظام شما از دو مرجع بزرگوار نام برده اید و مدعی شده‌اید که آقایان با 90 سال سن درست و حسابی با 24 سطر چیزی را نمی فهمند . جهت ازدیاد اطلاعات جنابعالی و همقطارانتان عرض کنم که حضرت آیةالله لنکرانی متولد 1310 می باشند که با این حساب اکنون 73 سال دارند و حضرت آیةالله مکارم شیرازی متولد 1305 هستند که با این حساب الان 78 ساله اند و هیچ کدام مرز 80 سال را طی نکرده اند چه رسد به  90سالگی . ( لطفا از این به بعد اول لا اقل یک مطالعه سطحی بکنید بعد یه چیزی بگین که آبرو ریزی نشه )

 

ضمنا باید به این نکته توجه فرمایید که افت توان ذهنی ممكن است در پیری برای بعضي افراد  رخ دهد ولی کسانی که در طول دوران جوانی به کار فکری مشغول بوده اند عموماً از این قاعده مستثنی هستند. مطمئن باشید سرنوشت کسی که جوانی اش را به اين بازی گذرانده است، در پیری، قابل قیاس با آن که جوانی اش را صرف تعلیم و تعلم  کرده است يكسان نیست.

 

اما مطلب پنجم ، قابل توجه شما كه نگران شکسته شدن حرمت مراجع هستید اينكه ، استفتائات قبلی که به آقایان نسبت دادند جعلی از کار در آمد ، برای اطلاعات بیشتر  وبلاگ خودمان رو نگاه کنید . بعد هم این بزرگان مطمئنا از ما و شما مسلمان‌ترند و آنقدر  تقوی دارند که حلال و حرام خدا را با حرف و رضایت این و آن جا به جا نکنند.این که نظر علما در ابتدا چه بوده است را نیز نمی توان به نقل از امثال شمایی که منافعتان در گسترش گلدکوئست است پذیرفت.

 

و باید این را هم عرض کنم که حرمت انسانها زمانی میشکند که حریم حرمتهای خدا را بشکنند وگر نه چند صباح خندیدن نادانان که حریم کسی را نمی شکند .

و به قول قرآن ( فسوف یعلمون ) پس به زودی خواهند دانست .

 

زود باشد که خیره سر بینی ، به دو پای اوفتاده اندر بند

                                                            دست بر دست می زند که دریغ ، نشنیدم کلام دانشمند

 

و باز هم به قول قرآن : ( ان تسخروا منا فانا نسخر منکم کما تسخرون ) یعنی ( اگر شما امروز ما را مسخره می کنید ما هم بزودی همچنان که ما را مسخره می کردید شما را به سخره خواهیم گرفت )

 

اما ، مگر دستور شرعی غیر عقلانی است که حضرتعالی در خواست مطرح نشدن آنرا دارید! . البته من نمیدانم،  شاید شما از آن دسته از آدمهایی باشید که برای عقل معنایی به غیر از عقل پراگماتیسمی و معاش اندیش که اتفاقا از پائین ترین مراتب عقل است نمی شناسند و از آن تیپ به اصطلاح متفکرانی باشید که به اندیشه سکولاریستی ناسیونال لیبرالیسم غرب اعتقاد دارید ( البته اگر متفکر باشید و اساسا به فکر باور داشته باشید! ) که در هر دو  صورت باید با شما سخن را از جایی دیگر آغاز کرد . در هر صورت اجمالا بدانید که حکم شرعی اگر از فرمولهای ریاضی عقلانی تر نباشد کمتر از آن هم نیست .

 

به هر تقدیر از اینکه با ما سخن گفتی خوشحالیم ولی حضرت عباسی دفعه دیگه دو کلمه حرف حسابی بزنيد که به وقت گذاشتنش بی ارزه . خدا خیرت بده .

¤ نوشته شده در ساعت 15:55 توسط وطن پرست

 

شنبه، 21 آذر، 1383

 

جوابيه ...

جوابيه ماهاراعلی نويسنده مطلب (به كه شك كنيم) را هم در پايين بخوانيد:
 سلام،من يكي از خوانندگان اين سايت هستم،مطالبي كه با عنوان (به كه شك كنيم)را من به اين سايت دادم.قبلا پيش بيني ميكردم كه كار به اينجا بكشد.از نظر اين سايت كار شبكه هاي گلد كوييست و امثال آنها (نه ماهيت تجارت الكترونيكي)كلاه برداري و تحميق ديگران است و به دليل تحميل ضررهاي زياد بر اقتصاد جامعه و دامن زدن به بيماري هاي فرهنگي و اجتماعي ،و نا مشروع بودن فعاليتشان با آن مخالف هستند.از ادبيات بكار رفته در وبلاگ به خوبي ميتوان دريافت كه وطن پرست و روشنفكرهايي كه ياور او هستند اهداف فرهنگي و خير خواهانه أي را سر لوحه خود قرار داده اند و ارزش سخن و كلمه را به خوبي ميدانند بطوريكه از هر كه انتظار كاربردن واژه هاي سخيف را داشت ولي مطمئنا اينجا چنين چيزهايي محلي از اعراب نخواهد داشت، بطوريكه قبلا نيز ديده ايم بعضي مستهجنات را حذف كرده اند و نسبت به آن نيز تذكر داده اند.  ضمن اينكه اگر مطالب اين سايت را خوب مطالعه كنيم هيچ اثري از مخالفت با تجارت الكترونيكي در آن نخواهيم ديد و چالش اين سايت فقط با بعضي زواياي تاريك شبكه هاي به اصطلاح بازار يابي زنجيره أي و روشنگري وقايع است.اخيرا مشاهده شده كه بعضي در بخش نظرات، ترشحات افكار آلوده خود را به اين وبلاگ كشيده اند. خوشبختانه با صبري كه در پاسخ گويي به خرج داده شد اينبار هم ابتكار عمل در دست وطن پرست بوده است به قول سعدي : 
تامل كنان در خطا و صواب             به از ژاژخايان حاضر جواب
كمالست در نفس انسان سخن    توخود را به گفتار،ناقص مكن
كم آواز هرگز نبيني خجل             جوي مشك بهتر كه يك توده گل

لطفا به آخرين جمله گفته شده در نظرات كوئست نت(نظرات زير)توجه كنيد:… براي خود من هم جاي تعجبه كه من اين حرف زده باشم !!!! واقعا اينهمه علامت تعجب نياز نبود زيرا با اين جمله اخير معلوم ميشود كه (به كه شك كنيم) 
اما،اينبار روي سخن من با دوستان مسئول و خوانندگان اين سايت است.باز هم به قول جناب سعدي:
حذر كن زنادان ده مرده گوی         چودانا يكي گوي و پرورده گوی

بنابر اين من هم مثل بعضي ديگر از مراجعه كنندگان به اين سايت خواهشمنديم كه با اين افراد درگيري لفظي بوجود نيايد چونكه هر شخص برخوردار از منطق و ادب (آنگونه كه در مقابل استناد به شريعت ، قانون ، منطق ، آمار و رياضيات شاهد انواع سفسطه ،مجادله ، جعل سند و استعمال كلمات موهن و غيره از مخالفين شما بوده ايم) ساحت شما عزيزان را از اين چيزها مبرا تشخيص خواهند داد.


در پاسخ به نوشته های طرفداران كوئيستی كه در قسمت نظرات مطلب قبل ميتوانيد آنها را ببينيد ذكر چند نكته را ضروری می‌بينم كه در اينجا بيان ميشود:

به تمامي خوانندگان:
با عنايت به اينكه خوشبختانه شبكه هاي گلدكوئيست و انواع مشابه آن در ايران به دليل پيگيريهاي صورت گرفته ، از كار افتاده يا بسيار ضعيف شده‌اند ، ديگر بعنوان يك معضل عمده به حساب نمي آيند و بدن بيمار جامعه كه از تب اين بيماري نيز ميگداخت ، رو به بهبود يافتن است ،لذا ، خواهشمند است عليرغم پيگيري موضوعات قبل ، نظرات سازنده خود را بر محور تجارت الكترونيكي مشروع و قانوني سوق داده و ما را در اينباره ياري فرمائيد.خواهشمند است در صورت امكان و از طريق پست الكترونيكي سايتهاي فعال در اين مقوله را به ما معرفي نمائيد.لازم به توضيح است نگارنده و دست اندركاران سايت با بسط انواع تجارت اعم از الكترونيكي و سنتي ، اما در چارچوب شرع و قانون كشور موافق هستند.

به جناب علی:
اگر مخالف با تجارت الكترونيكي هستي ، آدرس وبلاگ را اشتباه گرفته أي ، اين وبلاگ اصولا هيچ مخالفتي با تجارت مشروع اعم از الكترونيكي و غير الكترونيكي ندارد.

به هواداران گلدكوئيست :
ميدانيم در بين موافقين و مخالفان انواع تجارت ، افرادي هستند كه آداب سخن را آموخته و با ناسزاگوئي چهره كلام را كريه و بيان را آلوده نميكنند، بنابر اين ياوه گوئي هاي ناشناسي كه لب به فحاشي گشوده و دست به استعمال واژه هاي موهن زده را به حساب هرشخص نگذاريم ، بلكه فقط نگارنده آن موجب خاري بيش از پيش خودش در نزد خود و احتمالا هم فكران خويش شده است.

به QuestNET :
اگر اين لاطايلات و سخنان ركيك كار يك گلد كوئيستي باشد، بيشتر از قبل بايد متاسف بود زيرا علاوه بر رد منطق ، رد علم رياضيات ، رد شريعت ، رد قانون ، ... ، اينبار برخي (نه همه) از فضلاي اين مكتب مثل بوقلمون و با چهره هاي نفاق وارد صحنه شده اند.در اين صورت ما با ايشان هيچ كاري نخواهيم داشت.و اگر كار گلد كوئيستي ها نيست ، لازم به تذكر مجدد است كه ما هم با تعصب و فحاشي مخالفيم و با هر نوع تجارت مشروع و قانوني موافق هستيم.

متشكرم

¤ نوشته شده در ساعت 9:25 توسط وطن پرست

 

چهارشنبه، 11 آذر، 1383

 

باز هم كوئيستی ها ميگويند ...

زماني گلد كوئيستي ها ميگفتند :

دولت جمهوري اسلامي در مورد گلد كوئيست عكس العملي نشان نداده زيرا اين شركت زير نظر سازمان تجارت جهاني است و بسيار معتبر است.

اما ،

آيا اكنون عكس العمل نشان نداده است؟! ، نكته جالب اين است كه اربابان گلدكوئيست خواستار عرضه نشدن شكايات به صحنه بين المللي هستند و قول مي دهند كه خسارات را هر چه زودتر جبران خواهند كرد !

معناي اين در خواست سران شركت چيست ؟

اگر كار آنها بدون اشكال و صادقانه بوده است ،چه دليلي براي ترسيدن و احتمالا بي اعتباري آنها در عرصه بين المللي وجود خواهد داشت ؟ اگر آنها محق باشند هر نوع مطرح شدن در عرصه بين المللي به شهرت آنها خواهد انجاميد .

به قول معروف :

آنرا كه حساب پاك است              از محاسبه چه باك است

اينكه شركت مي گويد حاضر است كليه خسارتها را جبران كند ، خود تاييد و اعتراف به ايجاد خسارت و زيان و عدم صداقت است.

 

زماني گلد كوئيستي ها ميگفتند :

اين كار تضمين شده و عالي ،قانوني و هدفمند است.

در مورد عالي بودن و تضميني بودن اين فعاليتها بايد در وادي ظن و وهم پرداخته شود زيرا به شكل علمي اثبات شده است كه هميشه اكثريت بازي كنندگان بازنده اند و آنگونه كه ادعا ميكردند ،تضميني براي برنده شدن در بازي هاي آنها وجود ندارد .

ميزان قانوني بودن آن در حال حاضر اظهر من الشمس است!

در جلسات به اصطلاح پرزنت كردن اين تضمين مورد تاكيد بوده است ، و حتي ميگفتند در صورت وجود ضعف در توسعه شبكهء خود ، ديگران كمك كرده و شبكه را توسعه خواهند داد ، اما ، اكنون بنا به شعارهاي از پيش آموخته شده ادعا مي كنند كه اين فعاليتها وابسته به شخص است ، و هيچ تضميني وجود ندارد !

كدام را بايد باور كرد ؟!

هميشه افراد سعادتمند و عاقل گفته اند :

نابرده رنج گنج ميسر نمي شود                    مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

ولي در شعارهاي گلدكوئيستي ها ، مي شد بدون رنج ، به گنج رسيد ، اين از شعارهاي معروف آنها مشخص است :

فقط يك جنس بخريد تا به موهبت ثروت دست يابيد !

صرف كمتر از يك ساعت در روز و پارو كردن پول در زماني نه چندان دور !

پيمودن راه صد ساله در يك شب !

آيا تا به حال آرزو داشته ايد كه ثروتمند باشيد؟!

شما مي توانيد به هرچه مي خواهيد برسيد !

من انرا يافته ام ! GOLDQUEST INTERNATIONAL

گلدكوئيست به فكر زمان مرگ اعضا نيز هست زيرا وراث نيز اين ثروت باد آورده را ميگيرند!پس نا اميد نباشيد !

 

زماني به اصطلاح بازاريابان  ميگفتند :

برخي سرشناسان كشور در شبكه ها هستند يا حامي گلدكوئيست مي باشند ! و حال مي گويند اگر  چند آقازاده در شبكه ها بودند همه مشكلات حل مي شد !

كدام را مي توان باور كرد ؟!

 سوال اين است كه كدام سرشناسان ؟!

اگر سرشناسان وجود دارند آنها را معرفي كنند تا از گلدكوئيست دفاع نمايند .

مطمئنا مسئولين ذيصلاح منتظر زيارت سرشناسان هستند !

 

گلد كوئيستي ها :

مخالفان گلد كوئيست آبروي كشور را در سطح جهان ميبرند !

انگار اينها آبروي كشورند!

آيا به راستي آبروي كشور در دست چند نفر گلد كوئيستي است؟!

آيا آبروي كشور در دست يك شركت خارجي است؟!

 شركتي كه درخواست كرده در عرصه جهاني شكايتي طرح نشود !

واقعا عجب عظمتي دارد اين شركت ! كه در سطح كوچك جهان نمي گنجد ! و آبروي يك كشور در دست اوست !

 

گلدكوئيستي ها:

 تا 2 سال بعد بايد ايران در WTO عضو گردد بنا بر اين بايد با گلد كوئيست موافق بود!

آيا ميدانيد اعضاي بزرگ اروپايي و آمريكايي WTO براي واردات برخي كالاها  تعرفه تعيين كرداند (مثل كالاي استراتژيك فولاد) وبر سر آن دچار اصطكاك شدند ، اما بر عضويت آنها خدشه أي وارد نشد!

 چطور ممكن است به علت ممنوعيت واردات كالاي تجملاتي و غير استراتژيك فقط يك شركت ، در به عضويت در آمدن ايران در WTO مشكل ايجاد گردد !

به راستي مخالفت با شركتي از بين هزاران هزار شركت مخالفت با تجارت جهاني است ؟!

آيا مخالفت با تجارت الكترونيكي است ؟!

مدتها است در كشور شركتهايي اقدام به برقراري امكانات تجارت الكترونيكي كرده اند و در اين مورد به تبليغ پرداخته اند!

در زماني كه بانكهاي كشور براي مهيا كردن امكانات تجارت الكترونيكي با هم به رقابت مي پردازند و آنرا به عنوان يك مزيت مطرح مي كنند ، اين سخن اصحاب گلد جزو بدايع است !

همه افراد پيگير مي دانند كه پروژه e_government   جزو اولويتهاي پروژه هاي كشور مي باشد و پيشرفت خوبي داشته است.

آيا بهتر نيست حضرات گلد فكري براي حل معضلات خودشان بكنند و اين مطالب را به مقامات صاحب صلاحيت بسپارند و اگر انتقاد يا پيشنهادي دارند آنرا به روش مناسب و به مسئولان مربوطه ارائه كنند؟

 

گلدكوئيستي ها:

مي گويند در موقع آموزش چيزهايي ياد گرفته اند ! مثل:

با كسي صحبت نكنيد چون وقت نداريم !!

فكركن چطور خودت را بالا بكشي و به ديگران ياري برساني!!

تازه واردها با كسي صحبت نكنند زيرا …!!

 

اما ،

راستي ،جايي براي فكر كردن در آموخته هاي آنها وجود دارد كه همان نكتهء بالا كشيدن است!

جايي براي ياري هم وجود دارد : وقتي بالا مي كشيد خودي را كمك كنيد!

اين شعارها و القائات بسيار شبيه دستورات لژهاي فراماسونري است .

پذيرش اين پندها مصادف با گريز از دريافت مشورت و پرهيز از تفكر است.

نقطه اتكاي انسان پويا و عاقل دريافت مشورت و كسب معرفت است كه با اين شعارها متناقض مي باشد.

چرا بايد خيال كرد كه وقت نيست؟! براي چه چيزي وقت وجود دارد؟!

گاهي گلدكوئيستي ها ادعا ميكنند مدارك مهمي دارند كه نكات مبهم زيادي را آشكار مي كند !

ولي يا آنها را نشان نمي دهند !

يا هر بار اينكار را كردند جعلي از آب در آمد!

يا از نشان دادن مدارك واقعي و كامل طفره رفته اند !

مثل: جعل استفتاء از مراجع و عذر خواهي يكي از روزنامه ها از گلدكوئيست

جالب است كه اوراق حاوي عذرخواهي روزنامه مورد استناد آنها از گلدكوئيست فاقد هر گونه مهر ، امضاء ، تاريخ ، شماره ثبت و سربرگ بوده است!

در الفاظ هواداران شبكه ها از كلماتي مثل دولت شما زياد استفاده مي شود!

انگار اينها ايراني نيستند!

يا افراد خودباخته أي اند كه وطن فروشي در سخنانشان هم ريشه دوانده است!

اگر به آنها بگوئييد شما را چه به كار خير ؟! مي گويند :

أي آقا شما كه مسلمانيد!

اما اگر اين اصحاب گلد گناهكار يا خطاكار نبودند چرا اينهمه شاكي وجود دارد ؟!  چرا بعضي دستگير شدند؟!

ديده ايم كه بعضي از آنها حتي معصومين(عليهم السلام)و قرآن را به استهزاء گرفته اند!

يا به مقدسات مسلمانان اهانت كرده اند!

يا استفتاء جعل كرده اند!

 

بارها امكان وجود ريشه هاي يهود ،  غير مسلمانان و  افكار مشابه فراماسونري در شبكه ها مورد هشدار قرار گرفته اند و موارد فوق مزيد بر آن هستند.بنابر اين مجددا به همه خوانندگان نسبت به اين موضوع هشدار داده مي شود.

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 11:10 توسط وطن پرست

 

دوشنبه، 9 آذر، 1383

 

تو را به خدا ما را نسوزانيد ...

چند روز پيش يکی از سينه چاکان کوئيستی پيامی را برای ما فرستاده بود که پس از خواندن آن بايد به همگان اعلام کنيم که ما با کمال شرمساری به اشتباه خود پی برده و متنبه شده‌ايم. لذا جهت رعايت اصول دمکراسی (که بعضيها جنبه اون رو ندارن ...) پيام اين پيامبر کوئيست را در ديد همگان قرار ميدهيم.
باشد که شما هم متنبه شويد و قبل از گرفتار شدن در عذابی عظيم توبه کنيد ...

 نويسنده: behnam (کوئيستی)

اگر ميدانستيد قطرات آبی که امروز با آنها بازی ميکنيد و آنهارا به مسخره ميگيريد و به هواپرتابشان ميکنيد و آنهارا گل آلود ميکنيد همان قطراتی هستند که روزی شمارا و خانواده شمارا و تمام زندگی شمارا-اعتقادات شمارا- باورهای شمارا و همه داشته ها و نداشته هايتان را با عظمت سيل آسای خود خواهد برد هيچگاه به خود اجازه نميداديد که قطره آبی را مسخره کنيد. سيل تجارت الکترونيکی روزی شمارا مثل يک مگس بی مصرف کنار خواهد زد.شما محکوميد به فنا.به عقب ماندگی.به بدبختی و ذلت ...پس خوش باشيد که وقت زيادی برای خوش بودن نداريد.

 نويسنده: کلاه‌برداری زنجيره‌ای

سلام. جناب behnam، منطق سیل گونه شما، با عظمتی وصف ناشدنی تمام زندگی مرا، اعتقاداتم را، و داشته‌ها و نداشته‌هایم را، چونان یک مگس بی‌مصرف با خود برد! به گمانم مشابه این اتفاق برای نویسنده این وبلاگ هم رخ داده باشد! در این آخرین لحظات زندگی سراسر بدبختی و ذلتم، از شما می‌خواهم که از سر تقصیرات ما بگذرید و برای آمرزشمان دعا کنید که شما به آن بالاها نزدیکید! اعتراف می‌کنم که نه تنها به ملتم که به بشریت خیانت کرده‌ام! امیدوارم که با نابودی امثال من شما بتوانید هر چه سریع‌تر نه تنها این کشور که جهان را آباد کنید! اکنون که در شب اول قبر سیر می‌کنم به وضوح می‌بینم که GoldQuest، همان مائده آسمانی‌ای است که حضرت حق بر بنی اسراییل ارزانی داشت و ناشکری کردند! و نکیر و منکر برای مؤمنان به GQ، بازوهای راست و چپ هستند که شهادت به سعادت ایشان در دنیا و آخرت می‌دهند!... نه! رحم کنید! مرا برگردانید تا present شوم، مرا در آتش سوزان نیندا... (ادامه پیغام همراه با نویسنده‌اش سوخته است!)

 نويسنده: وطن پرست

من فکر کنم که سیلاب کوئیستی قبل از ما اين جماعت طلا دوست و حامی بشريت را و خانواده‌شان را و تمام زندگیشان را و اعتقاداتشان را و باورهایشان را و همه داشته ها و نداشته هايشان و ... را با خود برده است. طبق همین منطق هم هر کسی را که سیل ببرد محکوم است به فنا - به عقب ماندگی - به بدبختی و ذلت ... با اين وضع از اين جماعت آب خورده چی به جا مانده خدا عالم است ...

¤ نوشته شده در ساعت 14:17 توسط وطن پرست

 

شنبه، 7 آذر، 1383

 

چرا گلدکوئست مضر است؟

اين مطلب از قول سايت کلاهبرداری زنجيره‌ای نقل شده است:

 

چرا گلدکوئیست مضر است؟

۱. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که همه مشتريان آن ضرر می‌کنند؟
خير، هميشه درصدی هر چند اندک وجود دارند که از اين راه به نفع مادی می‌رسند.

۲. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که ريسک آن بالاست؟
هر چند ريسک موفقيت مادی در گلدکوئیست بسيار بالاست ولی جواب اين سوال نيز منفی است؛ ممکن است کاری با وجود ريسک بالا مفيد و سودمند باشد. آيا اگر ريسک کاری توليدی بالا باشد، آن کار مضر محسوب می‌شود؟ واضح است که خير.

۳. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که ممکن است بازار آن به سرعت اشباع شود؟
خير. البته بسته به وضعيت اجتماعی و اقتصادی يک جامعه ممکن است بازار گلدکوئیست با سرعت‌های مختلف اشباع گردد ولی در هر صورت اين موضوع مستقيماً دليل مضر بودن گلدکوئیست نيست و هدف از بررسی اين سرعت آن است که نشان داده شود ادعاهای مبلغان گلدکوئیست تا چه اندازه نامعقول است.

۴. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که اين کار نوعی بازاريابی است و بازاريابی کاری بی‌فايده است؟
خير، زيرا نه اين بازی بازاريابی است و نه بازاريابی کاری بی‌فايده. به طور خلاصه، می‌توان گفت مبلغان اين سيستم طعمه خود را لزوماً از بين کسانی که مايل به خريدن جنسی مانند سکه طلا هستند انتخاب نمی‌کنند و آن چه تبليغ می‌کنند، برتری جنس عرضه شده نيست، بلکه در واقع افراد را به طمع پول‌دار شدن جذب اين سيستم می‌کنند.

۵. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که باعث خروج ارز از کشور می‌شود؟
هر چند يکی از نتايج رواج کار با اين شرکت در حال حاضر خروج ارز از کشور بدون وارد شدن چيزی معادل آن است ولی اين موضوع نيز دليل اصلی مضر بودن گلدکوئیست نيست زيرا حتی اگر شرکتی داخلی جايگزين گلدکوئیست شود، وجود اين شرکت نيز مضر خواهد بود.

۶. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که اين شرکت به تعهداتش عمل نخواهد کرد؟
خير، اين شرکت با کمال ميل به تعهداتش عمل خواهد کرد و با اين وجود مضر است.

۷. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که ما هنوز به اقتصاد جهانی نپيوسته‌ايم؟
خير، حتی اگر همه دنيا به اقتصاد کهکشانی (!) نيز بپيوندند باز هم اين نوع فعاليت مضر است.

۸. آيا دليل مضر بودن گلدکوئیست اين است که به دولت ماليات نمی‌دهد؟
خير، حتی اگر روزی چنين شرکتی دولتی هم شود، که اميدوارم هيچ وقت چنين نشود، باز هم مضر خواهد بود.

پس دليل مضر بودن گلدکوئیست چيست؟

در هر به اصلاح بازاريابی زنجيره‌ای مانند گلدکوئیست، در هر مقطع زمانی درصدی از افراد هستند که در انتهای شبکه درختی قرار دارند و در حالی که پولشان را از دست داده‌اند اميد به آن دارند که در آينده ضررشان جبران شود و به سود مادی نيز برسند. اين در حالی است که اين افراد به آرزويشان نمی‌رسند مگر اين که جمعيتی چند برابر خود را با خود جايگزين کنند.

به عنوان مثال اگر در بازی گلدکوئیست گرفتن حتی يک پورسانت را هم رسيدن به سود بدانيم تعداد کل افراد آلوده بيش از چهار برابر افراد سودکرده است؛ يعنی ٪۷۵ آلوده‌شدگان، در هر مقطع زمانی، افرادی هستند که ضرر کرده‌اند. حال اين افراد به پورسانت اول خود نمی‌رسند مگر اين که تعداد کل افراد آلوده چهار برابر گردد و اين روند همچنان ادامه پيدا خواهد کرد تا اين که يا جامعه علاقمندان به اين بازی همگی آلوده شوند و يا به دليلی ديگر بازی متوقف گردد.

اين وضعيت از ديد کلی مانند اين است که برای مداوای سلول‌های سرطانی يک بيمار لازم باشد چندين برابر تعداد سلول‌های سرطانی، سلول‌های سالم شخص را آلوده کنيم! با اين کار تعدادی از سلول‌ها بهبود يافته‌اند ولی سرطان گسترش بيش‌تری يافته است.

اين نکته نيز دارای اهميت است که اين فعاليت نه تنها هيچ سودی به حال جامعه ندارد بلکه با گسترش فرهنگی منفي، اثرات اجتماعی بسيار مضری از خود به جای می‌گذارد؛ آن‌ها که از اين راه به مال و منالی رسيده‌اند لقمه‌ای ناپاک برای سفره خود تهيه کرده‌اند. لقمه‌ای که برای به دست آوردنش نه تنها سودی به جامعه نرسانده‌اند که باعث متضرر شده‌اند افراد بسياری نيز شده‌اند. آن‌هايی که آلوده اين بازی شده‌اند ولی به آرزوهايشان نرسيده‌اند در حسرت رسيدن به جايگاه گروه قبل، مترصد فرصتی جديد هستند. گروهی نيز هستند که هر چند آلوده نشده‌اند ولی ديده‌اند که عده‌ای بی آن که علم و هنری غير از چرب‌زبانی و کلاه‌برداری داشته باشند به رفاه مادی رسيده‌اند و اين موضوع، آن‌ها در انجام کارهای مفيد به حال جامعه که قادر نيست انسان را يک شبه متمول و ثروتمند گرداند سست و کم‌انگيزه می‌کند.

¤ نوشته شده در ساعت 9:15 توسط وطن پرست

 

پنجشنبه، 5 آذر، 1383

 

روند شكايت از تجارت گلدكوئيست همچنان ادامه دارد

4 آذر 1383 - دنياى اقتصاد : در حالى‌كه بسيارى از سران گلدكوئيست در داخل كشور دستگير و سران فرارى در كشورهاى حاشيه خليج‌فارس تحت تعقيب قضايى قرار دارند، گزارش‌هاى حاكى از افزايش حجم شكايت از اين تجارت غيرقانونى در مراجع قضايى خبر مى‌دهد.

به دنبال اعلام خبر ورود محموله‌هاى گلدكوئيست جمعا به اندازه دو هزار كيلوسكه طلا و لوازم كلكسيونى با آرم گلدكوئيست، بازپرس قدمى‌در گفت و گو با خبرنگار ما تاييد كرد كه هنوز روند تحويل اين سكه‌ها به مالباختگان شروع نشده است.به گفته وى بعد از رسيدگى به پرونده‌ها و مشخص شدن ميزان دقيق كلاهبردارى‌ها و ضرر و زيان افراد موضوع تحويل سكه‌ها و لوازم كلكسيونى مورد توجه قرار خواهد گرفت.

وى ميزان دقيق پرونده‌هاى موجود در مورد گلدكوئيست را ذكر نكرد اما تاييد كرد كه روند شكايت از گلدكوئيست همچنان ادامه دارد.

اين در حالى است كه هفته گذشته در روزنامه‌ها اعلام شد به دنبال ارجاع شكايت عليه گلدكوئيست از دادگسترى‌هاى شهرستان‌ها و مراكز استان‌ها به شعبه سوم بازپرسى دادسراى كاركنان دولت در تهران، بازپرسى پرونده به خاطر حجم شكايت‌هاى مطروحه اعلام كرد كه به پرونده‌هاى حوزه قضايى شهرستانها و يا مراكز استان ترتيب اثر نخواهد داد. شعبه سوم بازپرسى دادسراى كاركنان دولت، با سلب صلاحيت در خارج از محدوده قضايى محلى تهران اعلام كرد كه اين شعبه مجوزى براى رسيدگى به كليه شكايت‌هاى گلد كوئيست كه در شهرستان‌ها مطرح است، ندارد.

تجارت شبكه‌اى، ثروت‌هاى يك شبه‌


موضوع تجارت گلدكوئيست آنگونه كه مسوولان قضايى تاكيد مى‌كنند از حدود سه سال قبل آغاز شده است. در طول اين سالها سران اصلى اين شركت به ظاهر هنگ كنگى با اجيركردن تعدادى افراد در داخل ايران نوعى تجارت شبكه‌اى را به راه انداختند و از طريق اينترنت رابطه خود با زيرمجموعه‌ها را گسترش دادند به طورى كه در اين سه سال تعدادى از افراد به قصد سرمايه گذارى كوچك و سود كلان وارد اين سيستم شدند.

هر چند با تعلق چند مورد سود به حساب مشتريان در مراحل اوليه سعى در جلب اعتماد آنها مى‌شد اما به دليل اين كه صاحبان اين تجارت عملا در داخل كشور مجوز قانونى نداشتند در برخى موارد كلاهبردارى‌هايى صورت گرفت ، همچنين سران اين تجارت بدون اندك تلاشى صاحب ميليون‌ها تومان سود مى‌شدند و اين در حالى بود كه بخش عمده پول به حساب سران اصلى در خارج از كشور واريز مى‌شد.

به گفته كارشناسان حتى در مقابل دريافت سكه كه عنصر محورى اين تجارت به شمار مى‌آمد، نه تنها هزينه اصلى خارج شده از كشور جبران نمى‌شود بلكه قيمت سكه بسيار پايين‌تر از آن چيزى است كه در ابتدا به مشترى گفته مى‌شود.شهريور ماه گذشته دادسراى عمومى‌و انقلاب تهران با صدور اطلاعيه‌اى اعلام كرد: در پى شكايات متعدد از افراد سودجو كه تحت عنوان گلدكوئيست اقدام به اخلال در نظم اقتصادى و خروج غيرقانونى ارز از كشور كرده‌اند، دادسراى عمومى و انقلاب تهران از طريق شعبه رسيدگى كننده به پرونده‌ اين شركت، دستور مسدود كردن سايت شركت گلدكوئيست را صادر كرده است.

به گفته دادستانى تهران سودجويان با فريب افراد از طريق بيان تعاريف كذب از نحوه عمل چرخه گلدكوئيست به مخاطب چنان القا كرده‌اند كه از اين طريق مى‌توان ظرف مدت كوتاهى، ثروتى هنگفت به دست آورد و از همين طريق مبالغى بين 6 تا 9 ميليون ريال از افراد اخذ و به آنها وعده داده‌اند ظرف چند ماه آينده يك سكه طلا به آدرس آنها از طريق خارج از كشور ارسال خواهد شد. در حالى كه نمونه سكه‌هاى مورد اشاره حداكثر دويست هزار تومان ارزش داشته و خريداران بين 2 تا 7 ميليون ريال مغبون شده‌اند.

بنابر اين اطلاعيه در همين رابطه بانك مركزى جمهورى اسلامى ايران نيز سكه‌هاى مذكور را تاييد نكرده و مراتب را به مقامات ذى‌ربط اعلام كرده است لذا از هم‌‌ميهنان گرامى تقاضا مى‌شود به منظور جلوگيرى از كلاهبردارى و زيان مالى غير قابل جبران از پرداخت هر گونه وجه به افراد تحت عنوان گلدكوئيست و يا موارد مشابه خوددارى كنند. اواخر مهرماه گذشته اعلام شد مقامات شركت گلدكوئيست هنگ‌كنگ قبول كرده اند اگر شكايتى عليه اين شركت در دادگاه‌هاى بين المللى مطرح نشود ضرر و زيان مالباختگان ايرانى را از طريق فرستادن محموله‌هاى طلا و سكه جبران خواهند كرد.بنابر این گزارش رسانه‌ها طى دو ماه گذشته دو محموله سكه طلا به ميزان 2050 كيلوگرم وارد كشور و با دستور قضايى ضبط شد تا پس از بررسى‌هاى لازم تحويل مالباختگان شود.

منبع : دنيای اقتصاد ۴ آذر ۱۳۸۳  کليک کنيد ...

¤ نوشته شده در ساعت 19:18 توسط وطن پرست

 

پنجشنبه، 5 آذر، 1383

 

به چه شک کنيم ؟

زماني :

با امتياز نفت دارسي منابع نفت كشور به تاراج ميرفت.

با عهدنامه تركمنچاي ولايات شمال ارس از دست رفت و كاپيتولاسيون (روسيه)بر ايران تحميل شد.

انحصار دخانيات و قرارداد (انگليسي)موسوم به تالبوت كه در كتاب تاريخ مدارس تدريس مي شد را به ياد آوريم ( ونقش مراجع وقت).

به عاقبت معاهده فين كن اشتاين بينديشيم كه چگونه طرف مقابل (فرانسه) آنرا زير پا گذاشت.

قرارداد تجاري سرجان ملكم انگليسي را ببينيم و يكطرفه بودن آنرا (به نفع انگليس) بنگريم.

وبسياري از اين قبيل.

اما اكنون :

هنوز آثار شوم تشويق و ترويج دولتهاي بيگانه به استعمال مواد مخدر در ايران از ميان نرفته است.

با اين حال ، شيوه هاي جديد تخدير افكار جوانان كشور و رواج قرصهاي روان گردان(اكس)با سر  منشاء خارجي و اجانب ، رايج شده و غير قابل انكار است.

ترويج فرهنگ فرنگي بودن ، وتهاجم فرهنگي با فن آوريهاي نوين مثل ماهواره و اينترنت كه مهار آنها نيز در دست بيگانگان است ، عجين شده است.

هر نوع رويكرد به ابتذال و فحشاء در رسانه هايي چون ماهواره و اينترنت به سادگي و ارزان در دسترس است.

با اين حال ايرانيان براي دستيابي به هر نوع علوم و فنون مدرن مورد تحريم قرار ميگيرند.

سوال :

 اكنون كه شاهد توسعه و بسط شيوه هاي جديدي از چپاول و غارت ، توام با تهاجم به اعتقادات و افكار سالم و كارآمد هستيم آيا مي توان دست روي دست گذاشت و بي تفاوت بود ؟ آيا  شك نكردن به اهداف بانيان خارجي اين فعاليتها جايز است ؟

نتيجه گيري :

همه ميدانيم كه نقاط ضعف بسياري در نظارت و شايد اجرائيات كشور وجود دارد (و دقيقا به همين دليل بيگانگان و اجانب توانسته اند به سادگي به اهداف فوق دست پيدا كنند ) ، اما نميتوان با استدلال به وجود ضعف در دستگاههاي مختلف نظام از بار مسئوليت ايراني بودن و تعلق خود به كشور كاست ، زيرا اينكار عذر بدتر از گناه است.

در شرايطي كه برهان منطقي ، مضرات فعاليت زنجيره أي را به اثبات رسانده است ، و افراد صاحب صلاحيت و كار شناسان بي طرف بسياري نيز بر آن صحه گذاشته اند ،كه در انواع و اقسام جرايد كشور منتشر شده اند و به همين دلايل اصولي و كارشناسانه ، بانك مركزي كشور هشدارهاي لازم را داده است و قوه قضائيه نيز  اقداماتي را انجام داده است ، و از طرف ديگر ديدن انواع جدل و سفسطه كه بدون رعايت شئونات لازم در گفتار از سوي منفعت داران اين فعاليتها صورت ميگيرد، در مقابل ارائه برهان كافي و منطقي و استدلالهاي كامل و زيبا ، مطمئنا بانيان خارجي فعاليتهاي زنجيره أي ، مستحق شك نمودن ايرانيان زيرك و جوانان هوشيار مي باشند.

 

 

نويسنده : ماهارا علي _ كارشناس ارشد فيزيك و مهندس برق الكترونيك

 

¤ نوشته شده در ساعت 19:10 توسط وطن پرست

 

سه شنبه، 3 آذر، 1383

 

تعقيب قضايى تعدادى ازمتهمان گلد كوئيست در دوبى

متهمان اصلى شركت گلد كوئيست كه در دوبى به سر مى برند، با شكايت دو هزار مالباخته تحت تعقيب قضايى قرار گرفتند.
قدمى بازپرس پرونده، با اعتراف تعدادى از متهمان دستگير شده، رسيدگى به جرايم متهمانى كه رابطين خود را از دوبى هدايت و حمايت مى كردند، آغاز كرد.
به گزارش خبرنگار قضايى ما، مأموران با دستور قضايى بازپرس شعبه سوم دادسراى كاركنان دولت موفق شدند
۱۰ 
نفر از رابطين اصلى شركت گلد كوئيست را كه به عنوان سرگروه در تهران و كرج فعاليت مى كردند، شناسايى و دستگير كنند.
اين افراد بين
۳۰۰ تا ۵ هزار عضو تحت پوشش خود داشتند كه پس از بازجويى و تفهيم اتهام، براى آنان بين ۱۰۰ ميليون تا ۳
ميليارد تومان قرار وثيقه صادر شد. اين افراد به خاطر عجز از توديع وثيقه به زندان اوين معرفى شدند. متهمان در بازجويى مقدماتى اعلام كردند كه دستورات خود را از طريق اينترنت از دوبى دريافت مى كردند. به طورى كه افرادى از دوبى تشكيلات شركت گلد كوئيست در ايران را هدايت و پوشش مى دادند. عوامل داخلى اين افراد عامل خروج غير قانونى ارز از كشور شناخته شده اند.
براساس همين گزارش، بازپرس پرونده گلد كوئيست براى جبران زيان مالباختگان و متضررين، طى يك دستور قضايى ترخيص دو محموله جمعاً به ميزان
۲۰۵۰
كيلو سكه طلا و محصولات كلكسيونى گلد كوئيست را صادر كرد و اين دو محموله به صورت امانت به نفع مالباختگان و متضررين در سازمان اموال تمليكى نگهدارى مى شود تا پس از رسيدگى به شكايت شاكيان پرونده، درباره آن دو محموله تصميم قضايى گرفته شود.
گفتنى است، به دنبال ارجاع شكايت عليه گلد كوئيست از دادگستريهاى شهرستانها و مراكز استانها به شعبه سوم بازپرسى دادسراى كاركنان دولت در تهران بازپرس پرونده به خاطر حجم شكايتهاى مطروحه اعلام كرد كه به پرونده هاى حوزه قضايى شهرستانها و يا مراكز استان ترتيب اثر نخواهد داد. شعبه سوم بازپرس دادسراى كاركنان دولت، با سلب صلاحيت در خارج از محدوده قضايى محلى تهران اعلام كرد كه اين شعبه مجوزى براى رسيدگى به كليه شكايتهاى گلد كوئيست كه در شهرستانها مطرح است، ندارد.

منبع: روزنامه ايران ۲ آذر ۱۳۸۳ کليک کنيد ...

¤ نوشته شده در ساعت 15:37 توسط وطن پرست

 

جمعه، 29 آبان، 1383

 

محاسبه تعداد اندك گيرندگان پورسانت (در شيوه قديمي توسعه شبكه و مدل جديد ۳-۳)

تا قبل از توقيف ، ممنوعيت و تحت پيگرد قرار گرفتن ،گلد كوئيستيهاي ايران  در شبكه هايي فعال بودند كه با شيوه (5و5) پورسانت ميگرفتند.

در اين روش هر شبكه به شكل لايه هايي در نظر گرفته ميشود.

هر عضو جديد در يكي از اين لايه ها قرار ميگيرد.

در بهترين شرايط عضوگيري ،لايه ها به شكل همزمان و دو طرف چپ و راست آن به شكل متعادل پر مي شود.

تعداد اعضاي هر لايه دو برابر تعداد اعضاي لايه قبلي است.

اگر مرتبه سر گروه را صفر در نظر بگيريم ، لايه يكم داراي دو عضو است و لايه دوم داراي 4 عضو و لايه سوم داراي 8 عضو و الي آخر .

اگر شبكه أي تا n لايه توسعه يافته باشد ، تعداد اعضاي لايه n  ام  برابر 2^n است(دو به توان n ).

مثلا در لايه 10 ام ، تعداد اعضاي اين لايه 2 به توان 10 ، يعني 1024 نفر خواهد بود.

با توجه به اينكه شرط دريافت پورسانت در اين شيوه توسعه يافتن ، جذب 5 عضو در سمت راست و 5 عضو در  سمت چپ است ، هنگامي پورسانت بدست مي آيد كه عضو گيري تا سه لايه بعد از عضو اتفاق افتاده باشد.

به عبارتي سه لايه پائينتر ، نميتوانند پورسانت بگيرند و هرگاه در اين سه لايه پائيني اعضا به تعداد مناسبي جذب شوند ، به نفر بالا دستي (چهار لايه بالاتر) پورسانت داده ميشود(يك فقره).

 

تعداد اعضاي هر لايه  = n

تعداد اعضاي شبكه أي كه n لايه دارد   = 2^(n+1)) -1 )

عداد اعضاي سه لايه آخر  = 2^n + 2^(n-1) + 2^(n-2)  = 7*2^(n-2)

 

توجه : گفته شد اعضاي سه لايه آخر هيچ پورسانتي دريافت نميكنند.

نسبت اعضاي سه لايه آخر به همه اعضاي شبكه  = (7*2^(n-2)) / (2^(n+1)-1) = A

حداقل درصد اعضايي كه پورسانت نميگيرند از مجموعه اعضاي شبكه =  A*100%

حداكثر درصد اعضايي از شبكه كه پورسانت ميگيرند = (1-A)*100%

 

توجه : اعضاي چهارمين لايه بالاتر(نسبت به پائينترين لايه)فقط يك بار پورسانت ميگيرند.

حداكثر اعضايي كه بالاخره يك پورسانت ميگيرند =        2^(n-3)

نسبت اعضايي از كل شبكه  كه بالاخره يكبار پورسانت ميگيرند = 2^(n-3) / ((2^(n+1))-1) = B

درصد اعضايي از كل شبكه  كه بالاخره يكبار پورسانت ميگيرند  = B * 100%

درصد اعضايي از كل شبكه  كه بيشتر از يكبار پورسانت ميگيرند  = (1-(A+B))*100%

 

سوال :

    اگر شبكه أي بسيار زياد پيشرفت كند ،  چند درصد اعضا پورسانت نميگيرند ؟

جواب :

   كافي است كه از مقدار A وقتي n  بسيار بزرگ  ميشود حد بگيريم :

                                                            0.875=  (7*2^(n-2)) / (2^(n+1)-1)) Lim

                                                                                                       n -> infinite                       

يعني حداقل 87.5% اعضا هيچوقت پورسانت دريافت نميكنند.

به همين شكل اثبات ميشود كه كمتر از 6.25% اعضا فقط يكبار پورسانت ميگيرند و حداكثر 6.25% اعضا هستندكه شايد بيشتر از يكبار پورسانت بگيرند.

البته به علت نامتقارن پر شدن شبكه ها عملا افرادي كه پورسانت ميگيرند از درصد ها گفته شده بسيار كمتراست.

 

درصد اعضايي كه پورسانت نميگيرند(حداقل)

درصد اعضايي كه پورسانت ميگيرند(حداكثر)

تعداد اعضايي كه پورسانت نميگيرند(حداقل)

تعداد اعضاي شبكه n لايه اي

تعداد اعضاي لايه n ام

n

33/93

67/6

14

15

8

3

32/90

68/9

28

31

16

4

89/88

11/11

56

63

32

5

19/88

81/11

112

127

64

6

84/87

16/12

224

255

128

7

67/87

33/12

448

511

256

8

59/87

41/12

896

1023

512

9

54/87

46/12

1792

2047

1024

10

52/87

48/12

3584

4095

2048

11

 

يك نتيجه گيري :

    اگر بازار ايران با عضويت 7 ميليون نفر به اشباع برسد يا به هر دليل متوقف گردد ، آنگاه حداقل 5/87 درصد اين مجموعه يعني لااقل 125/6 ميليون نفر به پورسانت دست نخواهند يافت(يادآوري : توسعه به شكل (5و5)است).

 

يك فرض :

     فرض كنيد تمام مردم جهان از محصولات اين مؤسسه(بانيت دريافت پورسانت) خريد كرده و يك شبكه جهاني بسازند ، آنگاه حدود 90% از آنها هيچگاه پورسانتي نميگيرند و براي دريافت پورسانت بايد منتظر افزايش زاد و ولد و مشتريان آينده باشند.

 

محاسبه تعداد اندک پورسانت گيرندگان در مدل جديد به نقل از سايت کلاهبرداری زنجیره‌ای

مدل اول، بازاريابان فوق حرفه‌ای!

در اين مدل ساده فرض می‌کنيم عمل‌کرد اعضای گلدکوئست آن قدر درخشان است که پس از آلوده شدن به بازی در مدت زمان کوتاهی و تقريباً به طور همزمان دو بازوی خود را توليد می‌کنند. توجه کنيد که فعلاً برای ما زمان انجام اين کار اهميتی ندارد، زيرا به دنبال محاسبه زمان اشباع جامعه نيستيم.

 شکل بالا نشان‌دهنده درختی است که با يک نفر شروع می‌شود، پس از يک مرحله دو نفر به آن اضافه می‌شود، در مرحله بعد چهار نفر و ....

به اين ترتيب اگر آن يک نفر بالايی را مرحله صفر بناميم، زيرا هنوز هيچ بازاريابی‌ای انجام نشده است، در هر مرحله دو برابر مرحله قبل به مجموعه، مشتری اضافه می‌شود و لذا تعداد مشتريان مرحله n_ام ۲n خواهد بود.

محاسبه تعداد کل افراد آلوده در مرحله n_ام کار ساده‌ای است.

تعداد افراد آلوده شده =  ۱ + ۲ + ۴ + ... + ۲n.

که برابر است با ۱ - ۲n+۱.

افراد دو لايه پايينی، طبق قوانين گلدکوئست، هنوز کاری انجام نداده‌اند که به آن‌ها پورسانتی داده شود.

تعداد افرادی که تعادلشان کم‌تر از ۳ است = ۲n + ۲n-۱.

که برابر است با ۳x۲n-۱.

لايه سوم از پايين کسانی هستند که تعادلشان به ۳ رسيده است و لذا تنها يک بار پورسانت دريافت کرده‌اند.

تعداد افرادی که تعادلشان ۳ است =  ۲n-۲.

لايه چهارم از پايين کسانی هستند که تعادلشان بين ۶ و ۸ است و لذا تنها دو بار پورسانت دريافت کرده‌اند.

تعداد افرادی که تعادلشان بين ۶ و ۸ است =  ۲n-۳.

حال با يک محاسبه ساده ديده می‌شود که ضرر کرده‌ها تقريباً ٪۷۵، يک بار پورسانت گرفته‌ها تقريباً ٪۵/۱۲، دو بار پورسانت گرفته‌ها تقريباً ٪۲۵/۶ می‌باشند. ٪۲۵/۶ باقی‌مانده هم افرادی هستند که بيش از دو بار پورسانت گرفته‌اند.

البته توجه کنيد که اين اعداد و ارقام در حالتی به دست آمد که درخت افراد آلوده کاملاً منظم رشد کرد. در حالت واقعی، که رشد درخت منظم نيست، وضع بسيار وخيم‌تر از اين خواهد شد.

¤ نوشته شده در ساعت 21:45 توسط وطن پرست

 

جمعه، 29 آبان، 1383